![]() |
![]() |
|
| كاش ميشد بر جدايي خشم كرد شاخه هاي نسترن را با تواضع پخش كرد |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/15ساعت 0:5 توسط مرد همیشه بارانی اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/04/14ساعت 0:55 توسط مرد همیشه بارانی اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/11ساعت 0:5 توسط مرد همیشه بارانی اهورا |
|
درون سینه ام دردیست خونبار که همچون گریه می گیرد گلویم غمی آشفته دردی گریه آلود نمی دانم چه می خواهم بگویم تو این روزها چقدر دلتنگم ، مثل اینکه بیشتر ازهر وقتی دارم به خودم توجه میکنم ، نمی دونم ... خدایا ، معبودم ، هستی من ، امید من ، نصف عمرم رفت . من که برای خودم کاری نکردم تو برام کاری کن تو این روزها زیاد تو جامعه به آدمها فکر می کنم که من ، آدمها ، همه مون داریم با خودمون چیکار می کنیم کجا میریم تو این روزها زیاد می بینم و دقت می کنم که آدمها پشت چراغ قرمز تو خیابونها وا میستن ، برام سوال پیش میاد که چرا پس پشت چراغ قرمزگناه وا نمیستن آدمها ؟ ! چراغ قرمز رو رعایت می کنن اما تا چراغ سبز میشه چشم در چشم یکی انداخته و لبخندی از روی شیطنت می زنن غافل از اینکه تو چراغ سبز در حال عبور خیابون برا خودشون چراغ قرمز درست کردن ، ای داد بیداد خدایا بهمون رحم کن چی میشد ما ... ، اصلا خودم رو بگم چی میشد من از کودکی طوری پرورش میشدم که الان هم مثل همون سالهای اول و دوم وووو عمرم پاک پاک بودم . میشد . کسی نمیتونه بگه نمیشه بارها آرزو می کنم که اگه قرار بود تا اینجا برسم و شرمنده تو باشم کاش اصلا بدنیا نمی اومدم من با شرمندگیهای زیاد م در مقابل عظمت و کرامتت چه کنم خدایا الان که خوب فکر می کنم می بینم چه لذت بخشه دستام کار می کنن می تونم بنویسم حتی تو سیستمم . اون روزی که شکلات پیچ شم و تو بسته بندی زمین گیر بیفتم چیکار می تونم بکنم خدایا رحم کن ببین تو چقدر قوی هستی و من چقدر ضعیف دستگیری کن خدا ، دست گیری کن به حرمت اهل کسا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/10ساعت 2:14 توسط مرد همیشه بارانی اهورا |
|
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود آری دلم برای خودم تنگ میشود نمی دونم چرا من هم نمی تونم مثل تو ، شما ، بعضی آدمها ... بی رحم و سنگ دل باشم اگه میشدم خوب ... نه خوب که نبود اما ... بگذریم مثل همیشه حیا و صبر من مانع از گفتن واژه های درون قلب خسته م میشه آنقدر از این دنیا و آدمهاش و حتی خودم خسته م که خدا ، نپرس نمی دونم باید چیکار کنم گاهی دوست دارم ساعتها تنها بشم و صدای کسی رو نشنوم گاهی دوست دارم آنقدر بخندم که هر کی منو میبینه بگه که هیچ غمی این آدم تو این دنیا نداره گاهی هم دوست دارم آنقدر گریه کنم تا اشک توی چشام خشک بشه ... گاهی مایلم با تمام قدرت فریاد بزنم گاهی دوست دارم یه شونه ی امن پیدا کنم تا می تونم گریه کنم اما کو یدونه شونه ی امن گاهی هم دوست دارم با تمام خسته گی هام یه شونه امن بشم برای یه آدمی که خسته اس ، با وفاست ، باشم اما دریغ و چه فایده ... دیگه با تمام وجود حس میکنم که همه ی انسانها تنهان فقط آدم خودشه و خداش گاهی تو دلم خندم میگیره از آدمها که تو ازدهام شلوغی دنیا طوری گم شدن اگه روزی به خودشون بیان و بخوان خودشون رو پیدا کنن ، می بینن که خودشون هم گم شدن این زندگی به من تجربه های تلخی رو چشوند همه چیز سر جای خودش هست و نیست نه میشه دل به کسی بست و نه میشه تنها موند کاش میشد اینجا نبود گاهی برام سوال پیش میاد که : واقعا تو دنیای دیگری هم با ید اینهمه رنج و ناکامی ها رو تحمل کرد؟ ! من به نوبه خودم تمام هم و غمم اون دنیاست که چه به سرم میاد تو اون دنیا این دنیا که هر بلا و ناکامی ها بود به سرم آوار، شد و گذشت و از این بدتر هم شاید بشه و بگذره مهم اون دنیاست خدایا مپسند تو اون دنیا هم در رنج باشم بسه زیادی از غم هام گفتم مگه نه ؟ الان بازم خوننده گله میکنه تو دلش که ای بابا تو که همش ناله می زنی حق هم داره ... منم شاد حرف می زنم ، ببینین : زندگی زیباست مثلا این چشمام همین چشمان همیشه بارانیم چه کسی گفت زندگی زیبا نیست زندگی زیباست مثلا صدای قلبم تیپ تاپ تیپ تاپ که داره میگه : آه سوختم آه در رنجم زندگی زیباست ای زیبا پسند مثلا این خورشید می تابه اما نه برای من برای چشمان رغیب من الان دقیقا اون بالا بالا هام یکی بیاد هولم بده از اون بالا با مخ بخورم زمین مگه نه ؟ ! آره زندگی زیباست اما نه برای من زندگی زیباست برای سنگ دلها ای زیبا پسند ... خدایا دستامو بگیر نمیگیری بگو بیارمشون پایین محکم بکوبم تو سر خودم خدا ااااااااااااااااااااااااااااااا
من کی رو دارم جز تو ؟ به خودت قسم هیچ کس
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/09ساعت 2:14 توسط مرد همیشه بارانی اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/04/07ساعت 0:50 توسط مرد همیشه بارانی اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/04/07ساعت 0:40 توسط مرد همیشه بارانی اهورا |
|
"" هو الحی "" مدتهاست دلم خیلی گرفته تو این دل گرفتگیم خیلی تجربه ها کردم ، خیلی گریه ها کردم ،
خیلی سوالها برام پیش اومد ، آی ... خلاصه برا من جز غصه چیزی نداشت این دنیا اینجا دارم برای کسی نمی نویسم ! نمی دونم گاهی آنقدر دلم
میگیره گاهی آنقدر ترس برم میداره تو این دنیا گاهی آنقدر
احساس تنهایی می کنم که تنها جایی که می تونم مثل اون قدیما
که رو کاغذ می نوشتم اینجا بنویسم ... دو شب پیش خوابیدم بابامو خواب دیدم بر خلاف این پنج سالی
که از دنیا رفته هر وقت می اومد باهام می خندید و حرف میزد و
دلداریم میداد اما این بار فقط اخم و سکوت و سکوت که از نگاه تو چشماش
می فهمیدم که ازم خیلی دلگیره ، هیچی نفهمیدم بیدار شدم تمام
دیروز رو تو فکر بودم چرا این خواب و دیدم ؟ چه خبره ؟
می خواست چی بهم بگه ؟ خیرات می خواست ؟ گیره تو
این روزا ؟ وووو آخه میدونید گاهی آدمها وقتی میمیرن هر چقدر هم که خوب
باشن یه روزایی تو یه وادی هایی تو برزخ گیر میکنن که نیاز
به کمک ما زمینی ها دارن ، خیرات بدیم و کاری براشون انجام
بدیم چون جایی خوندم که وقتی آدم میمیره چه مرد و چه زن دو سه سال اول تکلیف شدن شو بهش بخشش میدن و منبعد اون
رو باید دقیقا همان طوری که تو این زمین خاکی زندگی کرده و
تو عالم برزخ سیر کنه تا به جایگاهش برسه تو روزها و ساعاتی که تو این دنیا خوب بوده راحت تره عبور
میکنه و تو روزها و ساعتهایی که تو این دنیا بد بوده به سختی
عبور میکنه . بگذریم ، خلاصه من چیزی نفهمیدم از اون خواب . تادیشب خوابیدم خواب دیدم یه چیزی نمی دونم ، نمی دیدمش اما
حس میکردم یه چیزی ماورا تخیل ما آدما بود فقط صدا بود بهم
گفت خودتو آماده کن باید بیای یه حرفهای دیگه ایی هم زد که من یادم نیست نمی دونم چی بگم شاید بعد دو سال صدا کردن و خدا خدا کردن عاقبت دارن به
حرفم گوش میدن ویا شاید یه خواب بیش نبود ! نمی دونم ... من نمی خوام بگم با دیدن این خواب دیگه رفتنی شدم و یا نشدم
فقط میدونم این اتفاق ، تو رویا برام افتاد فقط میخوام بگم خدایا من بازم آمادم که بیام اما حق الناس های منو ادا کن تو رو به
عزیزترینت من طاقت ندارم تو وادی حق الناس تو برزخ گیر کنم من تمام تلاش خودمو کردم که با وجود باختنم تو این دنیا و ناکام
موندنم تو این دنیا خودم رو پاک نگه دارم و دست به گناه نزنم و
آلوده نشم بلکه تو جهان دیگری به آسایش برسم خدایا سراب دیگه ، همه عمر سرابه چه جوری اومد ؟ چه جوری
تموم داره می شه ؟ کسی میتونه بفهمه ؟ نه والله آییییییییییییییییییییییییی آدمایی که نوشته های منو میخونین دست کم نگیرید دنیاتونو ، دست کم نگیرید عمرتونو
دل ندیدبه آدما بخداکاری جزدل شکستن ندارن این آدمها ،بخدا ... فقط خدا فقط خدا فقط خدا فقط خدا فقط خدا حرف زیاد دارم اما نمی دونم چه جوری بگم در آخر فقط یه شعر از پدرم بیادم اومد با همون صداش الان داره
تو گوشم می پیچه میگم ، و بسه دیگه حرفام ...
ابرو باد و مه خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری به غفلت نخوری همه از بهر تو سر گشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری یا زهرا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/06ساعت 0:18 توسط مرد همیشه بارانی اهورا |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/04ساعت 17:18 توسط مرد همیشه بارانی اهورا |
|
بازم میگم با عرض معذرت نظر آدمهای خاکی ، نمی خوام . خدایا داری می بینی که من چقدر الان مضطربم . خسته ام از خنده های
بی خودی دیگه نمی کشم من که دیگه با تمام وجود حس کردم همنوعای من همه مثل هم هستن هر
کی رو می بینی اول از همه داره واسه خودش زندگی میکنه غیر اینم نیست و نمیشه انتظار داشت ولی حس
خوبی نیست . خدایا مگه یه روزی نمیاد که من بواقع تنها میشم ؟ مگه روزی و شبی
نمیاد که تنها من می مونمو گذشته ام که تو این دنیا خودم بر خودم متحمل ساختم ؟ پس قربونت برم چرا ... فقط بگو چرا من باید ادامه بدم اخه ؟ تا کی چند سال ؟ غمت نیست که خدا
، من دیگه نمیتونم بکشم ، در توانم نیست ، میدونم الان سر جای گرم و نرمم نشستم و داره حرف میزنم .
می دونم سخته . میدونم ترس داره . میدونم دل کندن از این دنیا سخته . میدونم که اعمال خوبی ندارم . اما
خدایا مگه این راه رو نباید تک تک آدمها بیان تو اگه بخوای میتونی همه چی رو درست کنی انتظار بزرگی هم نیست .
که هم هست و هم نیست ؟ از این نظر میگم انتظار بزرگی هست که انسانهایی ما قبل من و من بعد
من اومدن و باید بیان اگه همه رو بخوای ببخشی و و به آرامش برسونی که میتونی اما نمی کنی چون
می خوای خودمون خوب باشیم . اما حالا نشد چه کنم دلم خوشه که خدای بزرگ و مهربانی مثل تو دارم . و از حیث دیگه میگم که میشه چون تو خیلی کریم و بزرگواری و اگه دلت
بخواد میتونی رو هر که دلت خواست انگشت بزاری و به صورت ویژ ه کمکش کنی خدایا من که عمل خوبی تو پروندم نمیبینم یه بهونه ایی برام بساز یه کار
خوبی جلو پام بزار یه بهونه برای بخشیدن من درست کن خدا آخ خدا دلم سنگینی میکنی نمیدونم بگم حس خوبیه یا بدیه نمی دونم
ولی حس می کنم من دیگه اینجا جا ندارم گاهی بدنم آنقدر گور میگیره که میسوزه گاهی تو دلم آنقدر خالی میشه که
تمام وجودم سرد میشه من که میدونم دیگه نمی تونم با خوشبختی های واهی این دنیا سر کنم و
بچشم تموم شد چرا نیام ؟ چرا کمکم نمیکنی من این نعمتی تو دنیا بودن رو نمی خوام کفران کنم اما هر چی فکر
می کنم بهونه ایی ندارم برای ادامه هر جور میام یه تصویری از آینده درست کنم تو ذهنم تصویری که بخواد
یکم با عقل جور در بیاد وجود نداره چه کنم تو که خدای منی تو که تنها حامی منی تو که به همه علوم آگاهی بگو چه
کنم ؟ یعنی هیچکی تو این عالم نیست که جواب منو بده ؟ من جواب میخوام خدا. نه جواب |