تبليغاتX

به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد " بی حسرت از جهان نرود هیچ کس بدر " الا شهید عشق به تیر از کمان دوست

مرداب تنهایی
شکوه گنبد نیلوفری از آن سبب است " که دست خلق به دامان آسمان نرسد
 

من همیشه آرزوهایه زیبا و روشنی را در سر می

پروراندم و همیشه خود و قوی سفید رویاهایم که 

وجود خارجی ندارد را در گلستانی که بوی عقاقیها و

عطر خدا در آن جاری بود می دیدم ولی چه حیف که

حال در بیابانی برهوت خالی از هر امیدی در سفر

زندگی جا مانده ام و در بیابان اشتباه و گرد باد تقدیر

همرا با خارهایه جفا مانده ام حیران ...................

          یا دلیل المتحرین و یا سریع الرضا

 خدا جونی کمکم کن

خدا جونی تو بگو من کی رو دارم غیر تو

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/22ساعت 15:23  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
ای داد و بی داد

   چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو

              خاکستر کرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/22ساعت 14:32  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
 

خدایا آسمان با دیگران صاف است با من ابر دارد

نکردم جز وفا با هر وفادار مگر آیین دنیا غیر از این

است . آری غیر از این است ؟

آری غیر از این است ؟

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/20ساعت 15:44  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 

 

    ... وقتی گرمی اشک هایم را روی گونه هایم احساس کردم که تو

     دیگر رفته بودی  برای همیشه  و دیگر فرصتی نمانده بود

می شود آیا روزی تو بیایی !

     برای دوباره دیدنت ومن آن لحظه بی تو بودن را معنی کردم

         با اشک هایی که روی صورتم به بی نهایت جاری بود

            وبا دلی که هر لحظه به خدا نزدیک تر می شد

                 برای دوباره بودنت آری برای دوباره بودنت

                                            ... اهورا همیشه بارانی ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 1:25  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
یاد عشق
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/12ساعت 12:8  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
 

ای قوی آرزوی خیالم سلامت باد

       وبر بالهای قوی آرزوی خیالم

              بوسه باد        اهورا همیشه بارانی

 

رویایی دیگر در سراب ذهنم

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/06ساعت 1:23  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
آتش عشق تو در سینه نهفتن تا کی ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/05ساعت 12:10  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
صدا در گلو شکست
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/05ساعت 3:28  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
دلم تنگ است
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/05ساعت 2:7  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
چه عاشقانه ماندم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/04ساعت 0:15  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
( زیبا ترین صورتها رو روزی به خاک می کشند ، یادمون نره )

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
الهی دیگر مگذار باران آواز بخواند روی چشمهایم
نمی دانم در بطن کدامین ثانیه های عمرم به آرامش خواهم رسید
شاید هم ... در این سونامی تنهایی پر کشیدم ...
نمی دانم ! آه و صد افسوس از این عمر گران
همچنان هر روز به قفس شکسته بالای سرم نگاه می کنم ...
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

بازدید کننده ی محترم : سلام

من اینجا تنها برای قوی آرزوی خیالم می نویسم
قویی که وجود خارجی نداره
و تنها زاده ی تخیل منه ...

عکس ها ، آهنگ و نوشته ها همه شون تنها درد دل من با قوی آرزوی خیالم هستش ، آرزوها و خواسته هایی که با بدنیا اومدنم بر صفحه ی قلبم نقش بستن و همه شون تو همین دنیا دارن میسوزن و من ، تنها کاری که می تونم بکنم اینه که بدر گاه خدای خوب و مهربانم گریه کنم ...

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
همیشه در ژرفای صلابت چهره اهورایی من اندوهی عمیق دیده میشود ، مثل اندوه مردان بزرگی که غم دوران را بر شانه های خود حس می کنند . این نیز بگذرد ، مهم نیست ، خدا که هست .

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
...... مرداب تنهایی ......

مردی که ابرهای همه عالم مدام در دلش می گریند


اهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا

نوشته های پیشین
اسفند 1388
دی 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
الهی و ربی من لی غیرک
در محضر دوست
بسم رب الفاطمه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 


هر چند گذر زمان زمن می گذرد ؛ رنجم را جانگداز تر می بینی " سوی مغرب چو رو کند خورشید سایه ها را دراز تر می بینی """ فی البدایه

حرفهای ما هنوز ناتمام ؛ تا نگاه می کنی ؛ وقت رفتن است ؛ باز هم همان حکایت همیشگی ؛ پیش از آن که با خبر شوی ؛ لحظه عزیمت تو نا گزیر می شود ؛ آی ... ؛ ای دریغ و حسرت همیشگی ؛ ناگهان چقدر زود دیر میشود . ::: مرد همیشه بارانی ؛ اهورا

..............