تبليغاتX

به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد " بی حسرت از جهان نرود هیچ کس بدر " الا شهید عشق به تیر از کمان دوست

مرداب تنهایی
شکوه گنبد نیلوفری از آن سبب است " که دست خلق به دامان آسمان نرسد
:((
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/30ساعت 23:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
چرا فقط بگو چرا ... :((
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/30ساعت 1:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
تنها ماندم ... :((
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/30ساعت 0:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/30ساعت 0:5  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 23:50  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 23:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 14:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 2:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 1:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 0:50  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
 هر آینه نیاز مند بودم کاش کسی مرا می گفت ... :((

 

( هر آینه نیاز مند بودم کاش کسی مرا می گفت )

 

 

کسی نگفته است که زندگی کار ساده ای است

 

 

بسیار مواقع سخت و ناخوشایند می ماند

 

 

با تمام ناکامیهایش

 

 

از ما انسانی فرسوده میسازد

 

 

 

کسی نبود که در دل تنگیها بتوان کنار او

 

 

اشک را جاری کرد

 

 

تا در ناکامی ها درخود چیره شوی

 

 

 

کسی نگفته است که در آشفتگی هایت مرا خبر کن

 

 

 

و نمی کوشند که بدانند چه وقت کنارم باشند

 

 

 

وباز با صدای بی صدایی می گویم :

 

 

هر آینه نیاز مند بودم کاش کسی مرا می گفت ...

 

 

 

                            دستنوشته :

 

 

 

                         « اهورا همیشه بارانی مردی که

 

 

 آسمون توی چشماش برای باریدن خونه داره »  

 

 

 

 

                            

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 23:59  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 14:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 1:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 0:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27ساعت 23:59  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27ساعت 21:0  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27ساعت 14:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
... :((
+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27ساعت 2:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
بعد تو روز و شب من  دیگه معنا نداره ... :((
+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27ساعت 1:5  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
بقول خودم : ... زندگی پریدن یک چلچه از باغ آرزوهاست ... :((
+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27ساعت 0:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 

 

میلاد با سعادت

 

 امام موسی کاظم علیه السلام

                                                                         مبارک باد

                                                                              

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27ساعت 0:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
... :((
+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 22:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خیلی دلگیرم ازت خیلی ...
+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 12:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 

 

پیرمردی صبح زود برای گرفتن نان

 

از خانه‌اش خارج شد. در راه


با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .



عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین


درمانگاه رساندند .


پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان


کردند. سپس به او گفتند: "باید


ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و


شکستگی ندیده باشه"


پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به


عکسبرداری نیست .



پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند .


زنم در خانه تنهاست است. هر صبح نان میگیرم


و صبحانه را با او


می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود !


پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.


پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر


دارد. چیزی را متوجه


نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد !


پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه


کسی هستید، چرا هر روز صبح


مقیدید صبحانه رو با اون باشید ؟


پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من


که می‌دانم او چه کسی است ...!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 4:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
... :((
+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 1:18  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 

 

 

 

ای همسفر جاده تنهاییم

 

دیری است که به امید با تو بودن نفس می کشم

 

و به انتظار دیدار تو زنده ام

 


ای هم درد با غصه هایم

 

هنوز هم شریک لحظه های غم و شادی من هستی

 

و من هنوز هم با کسی جز تو درددل نمی کنم

 

با اینکه در کنارم نیستی

 


ای هم دل با قلب شکسته ام

 

قلبم برای تو می تپد

 

و تنها تو می توانی مرهمی بر زخمهای کهنه ام باشی

 


ای هم آغوش شبهای بی کسی ام

 

هر شب یاد تو را در آغوش می کشم تا به خواب روم

 

و پلکهایم به امید دیدن تو در رویا سنگین می شوند

 


ای همزبان بی صداترین فریادهایم

 

حتی وقتی سکوت تنها حرفی است که برای گفتن دارم

 

عشق تو را با تمام وجود فریاد می کشم

 

با اینکه می دانم گوشهایت صدای بی صدای دردهایم را نمی شنوند

 


من هنوز به عهد روز اول دوستی پایبندم

 

من هنوز هم به اندازه روز اول دوستت دارم

 

 

 

شاید هم خیلی بیشتر ...

 

 

 

 

 

                                                            اهــــــــــــــــــــــــــــــورا

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 1:5  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
ای خدا ...
+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 0:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 

                                                           

               ( دلم گرفته میخوام افسانه بگم ) 

 

 

زمان های قديم٬

 

 وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود،

 

فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

 

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

 

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

 

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن

 

 کرد:

 

 يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

 

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

 

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

 

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

 

اصالت به ميان ابر ها رفت.

 

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

 

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

 

طمع داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

 

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

 

آرام آرام همه قايم شده بودند و

 

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

 

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

 

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

 

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬

 

 که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

 

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

 

همان اول کار تنبلی را ديد.

 

تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

 

بعد هم نظافت را يافت.

 

 خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

 

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت

 

 و آرام در گوش او گفت:

 

عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

 

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند

 

و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

 

صدای ناله ای بلند شد.

 

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬

 

 دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود

 

 و از بين انگشتانش خون می ريخت.

 

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

 

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت:

 

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

 

عشق جواب داد:

 

مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬

 

 فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

 

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

 

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر

 

 

به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

 

 

 

 

""""" اهورا همیشه بارانی """""

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 22:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خنده کن بخند برای گریه هام مستانه بخند ... :((
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 14:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
دلهره های دل پاک و ساده ... :(( 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 4:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 1:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
معبودم خالق من خدای من دوستت دارم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 1:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/24ساعت 14:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/24ساعت 14:5  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
اما طولانی شد یاد تو در خاطر تکیده ام ... 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/24ساعت 1:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/24ساعت 0:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/24ساعت 0:35  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/24ساعت 0:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 

مرد بازرگانی برای کار بازرگانی اش به کشوری رفت ودر حال

 

قدم زدن در جاده ایی بود تا به کنار مزرعه ایی رسید با تعجب

 

دید مردی زیر گاو آهنی  مشغول کشیدن آن است و مردی

 

دیگر دنبالش . مرد بازرگان به جلو رفت و از مرد زیر گاو آهن

 

پرسید  کار دیگری نبود تا تو ارزاق کنی ؟ ! مرد که سنگینی

 

گاو آهن بر دوشش توان از او بریده بود و به نفس افتاده بود

 

رو به مرد بازرگان نمود و  یک جمله گفت : اینطوری نمی

 

 

مونه . مرد بازرگان چیزی متوجه نشد و رفت و بعد از انجام

 

کارهای بازرگانیش به کشور خودبرگشت. تا سال بعد نیز به آن

 

کشور رفت واتفاقی از کنار همان مزرعه عبورش افتاد با تعجب

 

دید که همان مرد زیر گاو آهن پارسال دو تا گاو چاق و چله داره

 

و مشغول شخم زدن مزرعه ست . رفت جلو با تعجب سوال کرد

 

پارسان آنطور! امسال اینطور... ! مرد کشاورز با لبخندی دست

 

بروی شونه مرد بازرگان نهاد و گفت :

 

صاحب این مزرعه مرده و من با زنش ازدواج کردم و صاحب

 

همه ثروت و این مزرعه شدم . ولی بدون ای مرد  بازرگان

 

اینطوری نمی مونه . مرد بازرگان با تعجب در دل اندیشید که

 

ببین تمام ثروت صاحب مزرعه به این رسیده بازم میگه همین

 

طوری نمی مونه دیگه میخواد به کجا برسه نمی دونم ؟ ! و از

 

مرد کشاورز خدا حافظی کرد و بعد از انجام کارهای بازرگانیش

 

به کشورش برگشت تا سال بعد اتفاقی باز برای کارش به آن

 

کشوررفت و طبق عادت همیشه رفت تا سری به مرد کشاورز

 

بزنه وقتی رسید کنارمزرعه با تعجب دید مزرعه خشک و بی

 

آب و علف شده ! از رهگذری آدرس منزلشو پرسید و

 

رفت درب زد . زنی اومد . پرسید مرد کشاورز کجاست ؟ ! زن

 

گفت مرده . مرد بازرگان ناراحت شد و آدرس قبر مرد کشاورز

 

و خواست . به قبرستان رفت و با تعجب دید رو سنگ قبر مرد

 

کشاورز نوشته شده : اینطوری نمی مونه . خیلی تعجب کرد که

 

چه حکمتی تو کاره ؟ خلا صه مرد بازرگان قصه ی ما به

 

شهرش برگشت تا سال بعد که باز برای کاربه همان کشور رفت

 

با خودش فکر کرد که برم یه سری به قبر این مرد کشاورز بزنم

 

رفت تو قبرستان هر چه گشت اثری از قبر مرد کشاورز ندید با

 

تعجب از کسی پرسید قبر این مرد کشاورز کجاست ؟ !

 

و رهگذر گفت سال قبل سیلی تو این شهر اومد تمام قبرستان رو

 

زیر رو کرده اثری از قبرهای قبرستان نمونده مرد بازرگان با

 

ناراحتی راه خروج قبرستان و با بی رمقی گام بر می داشت که

 

ناگاه پاش به تکه سنگی خورد . خم شد و خاک از روی تکه

 

سنگ که ظاهرا از سنگ بزرگتری شکسته شده بود زدود و با

 

تعجب دید تکه ایی از سنگ قبر مرد کشاورزه که وسط گذر گاه

 

قبرستان افتاده و روش نوشته : اینطوری نمی مونه ...

 

 

نتیجه گیری اخلاقی از این داستان :

 

 

هر که باشی و به هر جا برسی " آخرین نقطه ی هستی این است

 

 

به خود در هر حال مبال و غره مشو. چون " اینطوری نمی مونه

 

 مگه نه ؟ ...

 

 

                           """"" اهورا همیشه بارانی """""

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 23:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
راه دوری نیست ... :(( 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 2:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خدایا : تن و جانم زجور آزرده لیکن " مباد آزردگی جان و تنش را :((
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 0:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
... شاید از باغچه یکوچک اندیشه مان گل رویید :((
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 0:5  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خداجونی دلم بهونه ی تو رو داره بیا ... :((
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 23:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
یا الله یا رحمن الدنیا و الاخره :((

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :

 

 اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.

 

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده

 

 ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .

 

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .

 

پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟

 

انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .

 

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر

 

 نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست

 

 چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .

 

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از

 

 يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما

 

اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .

 

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به

 

يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان

 

 بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

 

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد

 

تو را با دو بال آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود .

 

اما تو  آسمان را نديدي.

 

راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟

 

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در

 

آغوش ... گذاشت و گريست !!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 22:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
عصبی مو کلافه و خسته و م ؟ ا ؟ ر ... با کلی حرفای نگفته ... :(( 

 امروز روز پروانه شدن است و فردا روز سوخته شدن
امروز روز خاطره شدن است و فردا روز فراموش شدن
امروز روز فدا شدن است و فردا روز فنا شدن
امروز روز بهار شدن است و فردا روز پاییز شدن
امروز روز خواب شدن است و فردا روز خراب شدن
امروز روز منتظر شدن است و فردا روز خسته شدن
امروز روز قصه شدن است و فردا روز غصه شدن
امروز روز بیست شدن است و فردا روز نیست شدن
امروز روز مرد شدن است و فردا روز نامرد شدن
امروز روز آشنا شدن است و فردا روز غریبه شدن
امروز روز داد شدن است و فردا روز بیداد شدن
امروز روز ترانه شدن است و فردا روز مرثیه شدن
امروز رو همنفس شدن است و فردا روز در قفس شدن
امروز روز اول شدن است و فردا روز آخر شدن
امروز روز گل شدن است و فردا روز خار شدن
امروز روز عاشق شدن است و فردا روز بیزار شدن

 

 امروزبا بودن من روزای شکستنم فردا درنبود من روزای شکستن تو

 

 

 

خدایا خلصنا. خفه شد ما خدا ااااا

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 17:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 

 

               میلاد امام محمد باقرعلیه السلام

 

                                   مبارک باد

 

 

یا ابا جعفر یا محمد بن علی ایها الباقر یا بن رسول الله یا حجه الله علی

 خلقه یا سیدنا و مولانا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قد

 مناک بین یدی حاجاتنا یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 13:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
چرا عشق تو برای من زیباست ... :((
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 5:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
تنهایی هم سخته هم سرد ... :((
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 1:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
بد رسمیست رسم زمانه ایی که کسی سکوت سر شار از فریادت را نمی شنود ... :((
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 0:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 

        اللهم عجل لولیک الفرج

زنده باد خون شهیدان

                                                    پاینده باد ایران

 سر زد از افق، مهر خاوران  
 فروغ دیده ی حق باوران  
 بهمن، فرّ ایمان ماست  
پیامت ای امام،استقلال،آزادی نقش جان ماست
 شهیدان، پیچیده در گوش زمان فریادتان   
 پاینده مانی و جاودان  
 جمهوری اسلامی ایران

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت 21:0  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
ای دوست بی تو تنهام ... بی تو دلمم تنهام گذاشت و حتی سایه مم میخواد تنهام بزاره ... :((
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت 20:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
و عذاب اين عشق من را ذوب کرد :((
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت 2:18  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
هيچ شبي را نتوانستم بدون روياي چشمانش به صبح برسانم :((
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت 0:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خدایا من گم شدم قربونت برم میشه پیدام کنی ... خدا ااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت 0:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
یا اله العالمین . انت الخالق و انا المخلوق و هل یرحم المخلوق الی الخالق 
+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت 1:20  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خسته شدم خدای مهربان کمکم نمی کنی ؟ من همیشه به تو نیاز مندم ای خدا ...
+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 22:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
هو نساني النوم و انا عيني
+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 4:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
یا الله . حبيته و ناره مكتوبة لي

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 1:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خدایا کمکم کن ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/18ساعت 1:0  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
همه هستن من نیستم ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت 23:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
نمانده وقتی و باید از این مسیر گذشت ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت 3:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
ای عمر غریبانه شکستم دادی . خدایا مرهمی ...مرهم رهایی از زندان تن باشد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت 1:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
یا رب الرحم ضعف بدنی ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 3:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
ای خدای مهربان ای کسی که زود راضی میشی ... 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 0:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
هی داد و بیداد ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 3:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
یا سریع الرضا :((
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 3:18  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 1:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 0:20  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خدای من . مرهمی ... :((
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 2:0  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خدا دارم میسوزم آخ خدا ... کمک :((
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 0:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 0:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:(( 
+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت 23:0  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
ساعت گریه و غم هیچ نمی خوابد ... :((
+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت 0:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خدایا کمکم کن دیگه خسته شدم :((
+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت 0:7  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خدایا کجایی دلم .. دلم خدا ... خسته شدم خدا ااااا :((
+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/05ساعت 23:50  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خدا فقط خدا :((
+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/05ساعت 14:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
و حال به اندازه ی تمام انسانها ی قبل و حال و بعد ما می گریم :((
+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/05ساعت 2:5  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
کاش میشد آزاد و خوشبخت زندگی کرد کاش ... :((
+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/05ساعت 1:5  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
لا اقل دعا کن به خواسته دلم که ر ؟ ت ؟ ه برسم :((
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 23:50  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد :((
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 22:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خدایا با تمام وجودم میگم خوشبختش کن توی هر دوتا دنیا خوشبختش کن :((
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 10:10  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
جهانی رو تصور کن که نشنوی نهنگ ها خودکشی کردن :(( 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 1:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
یا دلیل المتحیرین :(( 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 1:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
چشمان من هم بیشتر از آن شیشه ی بخار گرفته گریست :((
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 4:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
 روحم سوخت جسمم نیز خاکستر خواهد شد :((

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 2:45  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خسته ام خیلی خسته ام ... :((
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 1:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خدایا کمکم کن :((
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 0:20  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 23:7  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
معبودم روزی از این دنیا خواهم رفت میدانم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 22:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خدایا من قربونت برم سردمه خستم بهم نگاه کن خدا آخ خدا ... :((
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 3:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
بی تو من از نسل پرستو یم ... :((
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 1:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
معبودا ... :((
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 1:0  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
ای خدای عالم خیلی به کمکت نیاز دارم :(( 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 0:18  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
یا سفینه النجاه و یا رحمه الواسعه و نجاه امه ادرکنی العجل
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01ساعت 23:59  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
سلام درود خدا بر امام سجادعلیه السلام
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01ساعت 17:0  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
یا حسین
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01ساعت 3:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
یا ابا عبدالله ادرکنی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01ساعت 2:50  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
سلام و درود خدا بر ارباب و آقای دو عالم . بابی انت و امی و نفسی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01ساعت 0:20  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
( زیبا ترین صورتها رو روزی به خاک می کشند ، یادمون نره )

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
الهی دیگر مگذار باران آواز بخواند روی چشمهایم
نمی دانم در بطن کدامین ثانیه های عمرم به آرامش خواهم رسید
شاید هم ... در این سونامی تنهایی پر کشیدم ...
نمی دانم ! آه و صد افسوس از این عمر گران
همچنان هر روز به قفس شکسته بالای سرم نگاه می کنم ...
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

بازدید کننده ی محترم : سلام

من اینجا تنها برای قوی آرزوی خیالم می نویسم
قویی که وجود خارجی نداره
و تنها زاده ی تخیل منه ...

عکس ها ، آهنگ و نوشته ها همه شون تنها درد دل من با قوی آرزوی خیالم هستش ، آرزوها و خواسته هایی که با بدنیا اومدنم بر صفحه ی قلبم نقش بستن و همه شون تو همین دنیا دارن میسوزن و من ، تنها کاری که می تونم بکنم اینه که بدر گاه خدای خوب و مهربانم گریه کنم ...

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
همیشه در ژرفای صلابت چهره اهورایی من اندوهی عمیق دیده میشود ، مثل اندوه مردان بزرگی که غم دوران را بر شانه های خود حس می کنند . این نیز بگذرد ، مهم نیست ، خدا که هست .

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
...... مرداب تنهایی ......

مردی که ابرهای همه عالم مدام در دلش می گریند


اهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
الهی و ربی من لی غیرک
در محضر دوست
بسم رب الفاطمه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

حرفهای ما هنوز ناتمام ؛ تا نگاه می کنی ؛ وقت رفتن است ؛ باز هم همان حکایت همیشگی ؛ پیش از آن که با خبر شوی ؛ لحظه عزیمت تو نا گزیر می شود ؛ آی ... ؛ ای دریغ و حسرت همیشگی ؛ ناگهان چقدر زود دیر میشود . ::: مرد همیشه بارانی ؛ اهورا