![]() |
![]() |
|
| شکوه گنبد نیلوفری از آن سبب است " که دست خلق به دامان آسمان نرسد |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/30ساعت 23:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/30ساعت 1:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/30ساعت 0:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/30ساعت 0:5 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/29ساعت 23:50 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/29ساعت 23:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/29ساعت 14:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/29ساعت 2:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/29ساعت 1:30 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/29ساعت 0:50 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
( هر آینه نیاز مند بودم کاش کسی مرا می گفت )
کسی نگفته است که زندگی کار ساده ای است
بسیار مواقع سخت و ناخوشایند می ماند
با تمام ناکامیهایش
از ما انسانی فرسوده میسازد
کسی نبود که در دل تنگیها بتوان کنار او
اشک را جاری کرد
تا در ناکامی ها درخود چیره شوی
کسی نگفته است که در آشفتگی هایت مرا خبر کن
و نمی کوشند که بدانند چه وقت کنارم باشند
وباز با صدای بی صدایی می گویم :
هر آینه نیاز مند بودم کاش کسی مرا می گفت ...
دستنوشته :
آسمون توی چشماش برای باریدن خونه داره »
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/11/28ساعت 23:59 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/11/28ساعت 14:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/11/28ساعت 1:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/11/28ساعت 0:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/11/27ساعت 23:59 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/11/27ساعت 21:0 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/11/27ساعت 14:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/11/27ساعت 2:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/11/27ساعت 1:5 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/11/27ساعت 0:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/11/27ساعت 0:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/26ساعت 22:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/26ساعت 12:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
پیرمردی صبح زود برای گرفتن نان
از خانهاش خارج شد. در راه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/26ساعت 4:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/26ساعت 1:18 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
ای همسفر جاده تنهاییم دیری است که به امید با تو بودن نفس می کشم و به انتظار دیدار تو زنده ام
هنوز هم شریک لحظه های غم و شادی من هستی و من هنوز هم با کسی جز تو درددل نمی کنم با اینکه در کنارم نیستی
قلبم برای تو می تپد و تنها تو می توانی مرهمی بر زخمهای کهنه ام باشی
هر شب یاد تو را در آغوش می کشم تا به خواب روم و پلکهایم به امید دیدن تو در رویا سنگین می شوند
حتی وقتی سکوت تنها حرفی است که برای گفتن دارم عشق تو را با تمام وجود فریاد می کشم با اینکه می دانم گوشهایت صدای بی صدای دردهایم را نمی شنوند
من هنوز هم به اندازه روز اول دوستت دارم
شاید هم خیلی بیشتر ...
اهــــــــــــــــــــــــــــــورا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/26ساعت 1:5 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/26ساعت 0:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
( دلم گرفته میخوام افسانه بگم )
زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود، فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک! ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم! ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن
کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... ! همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد. اصالت به ميان ابر ها رفت. هوس به مرکز زمين راه افتاد. دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت. طمع داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق. آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ... اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است. ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت. ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ... همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود. بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود. ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است. ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد. صدای ناله ای بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت. شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود. ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت: حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟ عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش. همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم. و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر
به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
""""" اهورا همیشه بارانی """""
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/25ساعت 22:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/25ساعت 14:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/25ساعت 4:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/25ساعت 1:30 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/25ساعت 1:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/11/24ساعت 14:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/11/24ساعت 14:5 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/11/24ساعت 1:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/11/24ساعت 0:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/11/24ساعت 0:35 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/11/24ساعت 0:30 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
مرد بازرگانی برای کار بازرگانی اش به کشوری رفت ودر حال
قدم زدن در جاده ایی بود تا به کنار مزرعه ایی رسید با تعجب
دید مردی زیر گاو آهنی مشغول کشیدن آن است و مردی
دیگر دنبالش . مرد بازرگان به جلو رفت و از مرد زیر گاو آهن
پرسید کار دیگری نبود تا تو ارزاق کنی ؟ ! مرد که سنگینی
گاو آهن بر دوشش توان از او بریده بود و به نفس افتاده بود
رو به مرد بازرگان نمود و یک جمله گفت : اینطوری نمی
مونه . مرد بازرگان چیزی متوجه نشد و رفت و بعد از انجام
کارهای بازرگانیش به کشور خودبرگشت. تا سال بعد نیز به آن
کشور رفت واتفاقی از کنار همان مزرعه عبورش افتاد با تعجب
دید که همان مرد زیر گاو آهن پارسال دو تا گاو چاق و چله داره
و مشغول شخم زدن مزرعه ست . رفت جلو با تعجب سوال کرد
پارسان آنطور! امسال اینطور... ! مرد کشاورز با لبخندی دست
بروی شونه مرد بازرگان نهاد و گفت :
صاحب این مزرعه مرده و من با زنش ازدواج کردم و صاحب
همه ثروت و این مزرعه شدم . ولی بدون ای مرد بازرگان
اینطوری نمی مونه . مرد بازرگان با تعجب در دل اندیشید که
ببین تمام ثروت صاحب مزرعه به این رسیده بازم میگه همین
طوری نمی مونه دیگه میخواد به کجا برسه نمی دونم ؟ ! و از
مرد کشاورز خدا حافظی کرد و بعد از انجام کارهای بازرگانیش
به کشورش برگشت تا سال بعد اتفاقی باز برای کارش به آن
کشوررفت و طبق عادت همیشه رفت تا سری به مرد کشاورز
بزنه وقتی رسید کنارمزرعه با تعجب دید مزرعه خشک و بی
آب و علف شده ! از رهگذری آدرس منزلشو پرسید و
رفت درب زد . زنی اومد . پرسید مرد کشاورز کجاست ؟ ! زن
گفت مرده . مرد بازرگان ناراحت شد و آدرس قبر مرد کشاورز
و خواست . به قبرستان رفت و با تعجب دید رو سنگ قبر مرد
کشاورز نوشته شده : اینطوری نمی مونه . خیلی تعجب کرد که
چه حکمتی تو کاره ؟ خلا صه مرد بازرگان قصه ی ما به
شهرش برگشت تا سال بعد که باز برای کاربه همان کشور رفت
با خودش فکر کرد که برم یه سری به قبر این مرد کشاورز بزنم
رفت تو قبرستان هر چه گشت اثری از قبر مرد کشاورز ندید با
تعجب از کسی پرسید قبر این مرد کشاورز کجاست ؟ !
و رهگذر گفت سال قبل سیلی تو این شهر اومد تمام قبرستان رو
زیر رو کرده اثری از قبرهای قبرستان نمونده مرد بازرگان با
ناراحتی راه خروج قبرستان و با بی رمقی گام بر می داشت که
ناگاه پاش به تکه سنگی خورد . خم شد و خاک از روی تکه
سنگ که ظاهرا از سنگ بزرگتری شکسته شده بود زدود و با
تعجب دید تکه ایی از سنگ قبر مرد کشاورزه که وسط گذر گاه
قبرستان افتاده و روش نوشته : اینطوری نمی مونه ...
نتیجه گیری اخلاقی از این داستان :
هر که باشی و به هر جا برسی " آخرین نقطه ی هستی این است
به خود در هر حال مبال و غره مشو. چون " اینطوری نمی مونه
مگه نه ؟ ...
""""" اهورا همیشه بارانی """""
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/23ساعت 23:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/23ساعت 2:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/23ساعت 0:30 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/23ساعت 0:5 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/22ساعت 23:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :
اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده
ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود . پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر
نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست
چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني . پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از
يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما
اگر تمرين نكند فراموشش مي شود . پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به
يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان
بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد
تو را با دو بال آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود .
اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در
آغوش ... گذاشت و گريست !!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/22ساعت 22:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/22ساعت 17:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
مبارک باد
یا ابا جعفر یا محمد بن علی ایها الباقر یا بن رسول الله یا حجه الله علی خلقه یا سیدنا و مولانا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قد مناک بین یدی حاجاتنا یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/22ساعت 13:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/22ساعت 5:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/22ساعت 1:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/22ساعت 0:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/11/21ساعت 21:0 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/11/21ساعت 20:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/11/21ساعت 2:18 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/11/21ساعت 0:30 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/11/21ساعت 0:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/11/20ساعت 1:20 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/19ساعت 22:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/19ساعت 4:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/19ساعت 1:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/18ساعت 1:0 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/11/17ساعت 23:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/11/17ساعت 3:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/11/17ساعت 1:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/16ساعت 3:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/16ساعت 0:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/15ساعت 3:30 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/11/10ساعت 3:18 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/09ساعت 1:30 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/09ساعت 0:20 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/08ساعت 2:0 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/08ساعت 0:30 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/11/07ساعت 0:30 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/11/06ساعت 23:0 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/11/06ساعت 0:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/11/06ساعت 0:7 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/05ساعت 23:50 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/05ساعت 14:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/05ساعت 2:5 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/05ساعت 1:5 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/04ساعت 23:50 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/04ساعت 22:30 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/04ساعت 10:10 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/04ساعت 1:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/04ساعت 1:30 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/11/03ساعت 4:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/11/03ساعت 2:45 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/11/03ساعت 1:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/11/03ساعت 0:20 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/02ساعت 23:7 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/02ساعت 22:30 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/02ساعت 3:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/02ساعت 1:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/02ساعت 1:0 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/02ساعت 0:18 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/01ساعت 23:59 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/01ساعت 17:0 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/01ساعت 3:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/01ساعت 2:50 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/01ساعت 0:20 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
( زیبا ترین صورتها رو روزی به خاک می کشند ، یادمون نره )
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" الهی دیگر مگذار باران آواز بخواند روی چشمهایم نمی دانم در بطن کدامین ثانیه های عمرم به آرامش خواهم رسید شاید هم ... در این سونامی تنهایی پر کشیدم ... نمی دانم ! آه و صد افسوس از این عمر گران همچنان هر روز به قفس شکسته بالای سرم نگاه می کنم ... """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" بازدید کننده ی محترم : سلام من اینجا تنها برای قوی آرزوی خیالم می نویسم قویی که وجود خارجی نداره و تنها زاده ی تخیل منه ... عکس ها ، آهنگ و نوشته ها همه شون تنها درد دل من با قوی آرزوی خیالم هستش ، آرزوها و خواسته هایی که با بدنیا اومدنم بر صفحه ی قلبم نقش بستن و همه شون تو همین دنیا دارن میسوزن و من ، تنها کاری که می تونم بکنم اینه که بدر گاه خدای خوب و مهربانم گریه کنم ... """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" همیشه در ژرفای صلابت چهره اهورایی من اندوهی عمیق دیده میشود ، مثل اندوه مردان بزرگی که غم دوران را بر شانه های خود حس می کنند . این نیز بگذرد ، مهم نیست ، خدا که هست . """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" ...... مرداب تنهایی ...... مردی که ابرهای همه عالم مدام در دلش می گریند اهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا |
| الهی و ربی من لی غیرک |
|
در محضر دوست بسم رب الفاطمه |
|
RSS
|