تبليغاتX

به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد " بی حسرت از جهان نرود هیچ کس بدر " الا شهید عشق به تیر از کمان دوست

مرداب تنهایی
شکوه گنبد نیلوفری از آن سبب است " که دست خلق به دامان آسمان نرسد

هو المعشوق

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 3:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
تسلیت

چراغ ها را خاموش کن . . .

 

 

شاید بعضی چشمها ، حوالی

 

شانه های تو ، میهمانی از جنس بغض را به انتظار نشسته

 

باشند.

 

نیستی .... آنقدر نیستی که انگار هیییییییییچوقت نبوده ای

 

....

 

من حالا نیاز دارم که باشی ... که صدایم کنی ... که دستهام

 

را بگیری ... اما تو ... نیستی ... آنقدر نیستی که انگار

 

 

هیییییییییییچوقت هم نبوده ای ....

 

می دانم دل نازک شده ام ...

 

 

به تلنگری می شکنم ... می خواهم به

 

 

همان حصار سرد و بی روح خودم برگردم ...

 

 

انتظار زیادیست

 

خواستنت توی این لحظه های سیاه .. ؟

 

 

 

بودنت به اندازه یک

 

 

کلمه ی چند حرفی .. ... ؟

 

 

نمی دانم ... شاید هم هست ...

 

 

کسی چه می داند ... نمی دانم .. من هییییچ چیز نمی دانم ...

 

 

فقط می دانم که دلم می خواست باشی ... به اندازه ی یک کلمه

 

فقط ...

 

از پشت تمام این فاصله های دور حتی .... و نیستی ... آنقدر

 

 

نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای ....

 

 

آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای ....

 

 

آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای ....

 

 

آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای ....

 

 

دلم شکست

 

هیچ کس تو این دنیا نیست

 

 

 

 

نیست ببینه که من چه می خواهم

 

 

یادت هست ؟؟؟؟؟ حرفهایت... ... ... ...

 

 

از همه دلم گرفته ...

 

 

 

از تو ... که مرا گذاشتی و رفتی به سوی مثلاً خوشبختیت...

 

 

از تو ...

 

 

بی خیااااااااال ...... تمام می شود این روزهای

 

 

طووووووووووووولانی .... تمام می شود این روزهای

 

 

طولانی ... اما .. تو باور نکن : که

 

از درد به خودم نمی پیچم... اشک هام دیگر نمی ریزند...

 

می روم تمام خودم را بالا بیاورم...  درد ؛ گاهی وقت ها چقدر

 

 

 

لذت دارد...؟!؟ * انگار عادت شده!!! تمام شد...

 

 

یادم می آید

 

آن همه ادعای دوستی را... دلم می سوزد... چه خیال هایی

 

 

داشتم ... دیگر نگران هیچ کس نیستم

 

من فقط نگران خودم هستم که اینجا برایت می نویسم :

 

 

به راستي بعد از تو به سرم چه خواهد آمد؟؟؟؟؟

 

 

 

در كنار عهدي چنين محكم ؛ با يك مهربان چنین کردن آیا رسم

 

جوانمردیست ؟

 

خدایا بیا قربونت برم بیا ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 3:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
تسلیت
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 3:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خدایا ...

                   سفر یه قصه ستچقدر زود ناگهان همه چیز دیر میشود مگه نه . متوجه میشی ...سفر رهایی از رنج و غصه ست 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 0:50  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
تسلیت
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 23:50  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خدایا ...

 

 بسم رب الشهدا و الصدیقین

بی حسرت از جهان نرود هیچ کس بدر

                  الا شهید عشق به تیر از کمان دوست

 

نمی دونم این چه دنیای عجبیه که من توش گیر کردم یادمه چند

ماه پیش بود یه شب بهم گفت اگه الان دم دست من بودی پوستتو می کندم

منم گفتم مساله ایی نیست اگه با پوست کندنم آروم میشی بگومن الان کجا

باید بیام همه ی حرفا یه شوخی بود گفتم مثلا جلوی محل کارت چطوره

؟ گفت خوبه ساعت تقریبا ۱۲:۲۵ دقیقه شب بود گفتم با اینکه میدونم

نمیای من میام سر قرار . بهم گفت تو نمیای ؛ گفتم میام برای تو باشه

میام گفت من از کجا بدونم ؟ گفتم فردا رفتی یه نوار چسب به بلندای

بالای نیم متر میزنم به درب محل کارت این مشخص میکنه که اومدم

گذشت حالا نمی خوام دیگه بگم چه بلا هایی سرم اومد موضوع حرف

من همین نوار چسبه . ( امشبم یه نوار چسب مثل احمقها چسبوندم کنار اون قبلیه ... )

من اون شب شاید عرفا یه کار بچه گانه کردم  اما کاملا از رو علاقه و

عشق پاکی بود که از اون در دل من سر چشمه میگرفت ؛ گذشت و

گذشت تا رسید به امشب دیدم نه نمی تونم دیگه بمونم . ای خدا کاش بهم

میگفت بیا امشب پیشم ووووو کلی حرفهایی که رو کوله بار تمامی

حرفای نگفته ام مونده تو دلم خلاصه دیدم نمیشه موند مثل بچه ها وشایدم

مثل بی کلا سها بلند شدم رفتم دم درب همون جای پارسال که همون

ساعت ازش داخل شده بودم ؛ دقیقا همون ساعت اومدم برا دل زخمی

خودم یه چسب بزنم رو دربش با تعجب دیدم چسب چند ماه قبلم سر

جاش مونده با کشیدن اولین انگشت روش دونه دونه اشکهام شرو ع به

ریختن کردن ؛ من بچه ام نه ؟ هنوز بزرگ نشدم نه ؟  نه سرف

اینکه چرااون توجه ایی به علامتم نکرداونوبرای یادگاری یه کاراحمقانه

و بچه بازی من حتی برای خنده بر نداشت تمام طول مسیری رو که بر

میگشتم اشک میریختم برای بدبخت بودن و تنهایی و بی کسی خودم ؛

خدایا ...    . و بازم تمام حرفام رو باید پشت سه تا نقطه چین بی رحم

پنهون کنم ... خدایا یه جایی بهم بده تا بتونم تمام آب های دنیا رو گریه

کنم ...               

قربونت برم اگه قرار بود منو بشکنی میگفتی قبل تر بهم

من چطور خواستمت تو چطور راندیم  

 

                                                                                            با گریه میگم : به کسایی که از باده وفا مستند سلام ما رسانید هر جا هستند ...    

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 23:20  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
تسلیت
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 22:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
تسلیت
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 13:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
تسلیت
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 13:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خدایا ...

سفر یه قصه ستچقدر زود ناگهان همه چیز دیر میشود مگه نه . متوجه میشی ...سفر رهایی از رنج و غصه ست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 0:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
ای باد صبا سلامم را به یار همچون گل خارایم برسان و بگو : ...

 

 اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی

 و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد

 و اگر اینگونه نیست...تنهایی ات کوتاه باشد!

 و پس از تنهایی نفرتی از کسی نیابی...

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید...

 اما اگر پیش آمد

 بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی...!

_____________________________________________

 برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی

 از جمله دوستان بد و ناپایدار...!!

 برخی نادوست و برخی دوستدار

 که حداقل یکی در میانشان...

 

 بی تردید مورد اعتمادت باشد...!  

___________________________________________________

 و چون زندگی بدین گونه است

 برایت آرزومندم که دشمنی نیز داشته باشی

 نه کم و نه زیاد...درست به اندازه!

 تا گاهی باور هایت را مورد پرسش قرار دهند

 که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد

 تا که زیاده به خود غره نشوی...!  

_________________________________________

 همچنین برایت آرزومندم که صبور باشی

 نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند...

 چون کاره ساده ایست

 بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و

 

 جبران ناپذیری می کنند

 و با کاربرد درست صبوری ات

 برای دیگران نمونه شوی...!  

_______________________________________

 امیدوارم دست نوازشگری داشته باشی

 به پرنده ای دانه دهی و به آواز ش گوش کنی

 وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد

 چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت...

 به رایگان...!

 

                                               ... 

 

                                      مرد همیشه بارانی

                                                                                 اهورا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 0:5  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خدایا ...

 

           سفر یه قصه ستچقدر زود ناگهان همه چیز دیر میشود مگه نه . متوجه میشی ...سفر رهایی از رنج و غصه ست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 4:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
دلت گرفت گریه کن . گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه

 

 

 

آخرین آرزوم این بود که به من بگی پیشم بمون پیشت می مونم

 

 

کسی به من اینها را نگفت کاش میگفت کاش میگفت ...

 

 

                                                                                           کاش اینها رو به من میگفتی اما چه سرد ... مهم نیست . خدا که هست ...  

 

 

 

ای مسافر
 ای جداناشدنی  


 گامت را آرامتر بردار  


 از برم آرامتر بگذر  


 تا به کام دل ببینمت  


 بگذار از اشک سرخ  


 گذرگاهت را چراغان کنم  


 آه که نمی دانی

 
 سفرت روح مرا به دو نیم می کند  


 و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید  


 بگذر از رفتن

 
 بیا کنار من بمان

 

 کنارت می مانم


 مسافر  خسته من


 از کنارم نرو  


 مگذار یکباره از پا درافتم  


 فرق صاعقه وار را

 
 بر نمی تابم  


 جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز

 
 آرام تر بگذر  


 تو هرگز مشایعت کننده نبودی

 
 تا بدانی وداع چه صعب است

 
 وداع توفان می آفریند


 اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی

 
 باران هنگام طوفان را که میبینی  


 آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری  


 من چه کنم


 تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است

 
 ای پرنده

 
 دست خدا به همراهت

 
 اما نمی دانی

 
 که بی تو به جای خون

 
 اشک در رگهایم جاریست

 
 از خود تهی شده ام

 
 نمی دانم در دنیای دیگر

 
 همدیگر را خواهیم دید

آیا واقعا همدیگر را خواهیم دید ؟ ...

 

 

آیا در جهانی دیگر تو را سخت توانم در آغوش

 

کشید ؟ اگر تو را بیابم نگاهی پر معنا به  چشمانت

 

خواهم نمود تا تمام تنت بلرزد و توان از تو ببرد و

 

شتابان خود را سخت در آغوش من جا دهی و

 

من سر در موهایت فرو برم و بی صدا اشک بریزم

 

تا صدای هق هقم تو را نیازارد کاری که در این دنیا

 

بسیار کردم . عزیز . عمر . من چگونه در این دنیا

 

بمانم و شاهد باشم  که دست دیگری لبانت را...

 

 

خدایا ااااا اااااااااااااا

 

 

آه مرگ برمن مرگ برمن مرگ برمن ...

 

 

                            خدا هم ...

 

 

                                     

 

                     

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 0:50  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 

 

کوچه ناراحت بود که می خواهند تبدیل به بن بستش کنند

 

گریه کرد.... به خیابان نگاه کرد و گفت چه می شد

 

چه می شد من هم مثل تو آزاد بودم و می توانستم

 

راحت باشم ... افسوس که باید همیشه دلتنگی در من نقش ببندد.

 

صدای بازی پسران شیطون که دروازه گذاشته بودند

 

و فوتبال بازی می کردند و صدای عمو زنجیر باف

 

زنجیر من رو بافتی دختران کوچک در بن بست

 

شنیده می شد.... کوچه که حال بن بست شده بود

 

ناراحت بود و دائم ناله می کرد چرا این بچه ها

 

به خانه شان نمی روند و دائم مزاحم او هستند

 

در حالیکه او گریان است و همه می خندند

 

دوباره به خیابان نگاه کرد

 

و حسرت می خورد تا اینکه پیر مرد ی

 

در حالی که به مناسبت نوروز برای نوه اش

 

ماهی خریده بود داشت از خیابان عبور می کرد

 

راننده ی ماشین با سرعت تمام حرکت می کرد

 

کوچه حواسش به راننده بود و دید

 

با صدای مهیبی پیرمرد روی زمین افتاد

 

کیسه ی آبی که ماهی درش بود حال به

 

خشکی افتاد .... پیرمرد صورتش خونین

 

بود و ماهی در رگ های پیرمرد جان داد

 

کوچه .... کوچه فهمید چه آروزی

 

بیهوده ای داشته .... فهمید داره نا شکری می کنه

 

به خودش گفت چرا ... چرا به بچه ها

 

گفته بازی نکنید ... شادی نکنید  گفته من ناراحتم

 

کوچه به بن بست شدنش بالید و گفت

 

به خاطر خنده ی کودک

 

به خاطر شادی بازی

 

به خاطر تنها بودن .... به خاطر او سکوت می کنم.

 

می بینی ... این حال کوچه است

 

با حال من و تو یکی است

 

پس بیا قدر این لحظات زندگی رو

 

تا از دست ندادیم بدونیم.

 

و تو نیز بدان ..... من به حرمت تو

 

سکوت کردم... من که زبانه هایی از آتشم

 

خاکستر شدم تا تو .... نغمه ی آغاز را بنوازی.

 

سکوت من زیباست

 

اما تو ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 23:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 14:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
یک نفر در دل خاک ... 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 5:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
آتشی زد به نیستان دل ما شاد نکرد
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 1:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خدایا ...

                سفر یه قصه ستچقدر زود ناگهان همه چیز دیر میشود مگه نه . متوجه میشی ...سفر رهایی از رنج و غصه ست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 0:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 0:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
 
+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 23:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
روزی بر خروشم و زنجیر بگسلم " روشن شود که آتشم آب نیستم
+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 5:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
هزار جهد کردم مراد بخش دل غمگسار من باشی اما دریغ ...
+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 2:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
چی بگم کاری جز گریه ... ؟ ! 
+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 0:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
میدونم الان میگی نیازی نداشتم اما داره عمر ناز کشیدن من تموم میشه . فقط چرا ؟ ... آه خدا ...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/10ساعت 17:18  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
مرگ عشق را باور کنی
+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/10ساعت 0:50  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
او سر سپرده میخواست
+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/10ساعت 0:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
دخیلک یا عباس بن علی علیه السلام . آقا جان آخ آقا ...
+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/10ساعت 0:5  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
پس از آن غروب رفتن تو بیا طلوع من باش ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/09ساعت 1:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
معبودم دست نیاز من عاجزانه به سمتت درازه ... یا سریع الرضا
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/09ساعت 0:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خدایا ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/09ساعت 0:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
آقایی من قربونت برم بیا این دستام بگیرش مولا جان محکمم بگیر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 23:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
مرا می یابی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 0:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
نمی دونم نمی دونم نمی دونم خسته ام نمی دونم :((
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/07ساعت 23:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خسته شدم خدا ااااا
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/07ساعت 3:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خداوندا تقاضای کمک دارم ازت خدا ... 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/07ساعت 1:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم :((
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06ساعت 0:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06ساعت 0:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
خسته شدم خیلی خسته شدم :((
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06ساعت 0:5  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد :((
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/05ساعت 0:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت 23:50  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
معبودم به بی طاقتی من نگاه کن قربونت برم صبر تو زیاده :((
+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت 0:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
... چشم امید به او داشتن است ... :((

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 23:50  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
انتظاری مبهم و سخت :((
+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 22:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 17:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
...
+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 1:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 0:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
یا اله العالمین ... :(( 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/02ساعت 23:5  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/02ساعت 13:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت :((
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/02ساعت 0:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/02ساعت 0:5  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
انت الخالق وانا المخلوق و هل یرحم المخلوق الی الخالق :((
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 13:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
:((
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 2:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
یه سفارش اهورایی به اونایی که زنده کش و مرده پرستند ... :((
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 1:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
مانده ام مثل عقده در گلو ... :((

 

< هزار واره هرزه علفهای احساس من >

 

من از تنهایی می لرزم در خیابانهای غربت

 

رعشه بر اندام وروحم می افتد درامتداد کوچه های غربت

 

ریشه های خواهشم را هزار بار تا مرز بی کسی راندم

 

دریغا فریاد رسی . جرسی نیامد و من هی راندم

 

از تهمت های بی وفایی نیز بیزارم

 

و از هرزه علفهای بی احساس رویا هایم

 

که هجوم سنگینشان را همیشه بر د وشم حس می کنم

 

پشت پرچین باغ خشک د ل رنجورم

 

دل به جاده سپرده ام دریغ کسی حتی صدایم نکرد

 

در سکوت شیشه ایی چهره ی ماتم زده ام

 

تکرار بی کسی ام را

 

هزار بار د ر هر بامداد و شامگاه می نوازم

 

لحظه هایم پر شده از د لواپسی ها و انتظار !

 

دریغ که طعم تلخ گریه هایم را کسی اینجا نمی بیند

 

جاده ی از خود گذ شتن پیش رو من تا همیشه

 

آخر هر قصه ی من تنهایی و جاده ایی بارانی پر ز بیشه

 

سایه ی د لتنگیهایم بوی بی کسی می دهد

 

باغ آفت خورده ی د لم غروب پاییز و صدای کلاغ

 

روح بارانی من پر از ابرهای باران زا

 

خسته ام مثل زمستان

 

همصدایم با باران تا غمهایم را با او شویم  و اما دریغ

 

بعد از هر هوای بارانی چشمهایم غمی تازه بر د لم می نشاند

 

مانده ام مثل عقده در گلو

 

مقصد ابرهای باران زا همیشه در آسمان چشمان من است

 

باید ببارند تا رنگین کمان از پس آن پیدا شود

 

و باز اما دریغ بعد هر بارشی باز ابرهای باران زا

 

آیینه گریه میکرد وقتی در خود شکستم

 

دنبال خود میگردم خدایا یکی کمک کند تا که برگردم

 

نت کوچک قلبم مشق ترانه میکند

 

چشمان بی قرار من نقش سمفونی غم

 

خورشیدی میخواهم که با نگاهش تنم را گرم کند

 

اشک های جهان را خواهم که ببارم

 

چون صدایم خسته است

 

با صدای خسته ام آنقدر  بر پنجره های بی صدا ماندم

 

که صداها در درونم شکستند و من در خود بی صدا ماندم

 

نمی دانم بعد از شهر عشق چیست ؟!

 

فرصتی در شب . فاصله ی نگاهم را اندازه می گیرم

 

بهتر است در لحظه ها رها شوم

 

تا که شاید مرگ را بیابم تا در او رها شوم

 

ورق های پاره پاره ی دلم را چگونه بدوزم

 

نفسهایم ای دریغ بوی شقایق میدهد

 

افسوس و صد افسوس که

 

رویاهایم دیگر تکرار نمی شوند

 

در ذهنم زیرهر سقف امنی همیشه صدایی میجویم

 

تا که شاید بار دیگر برویم

 

و دریغ و صد حیف دریغ که برای روییدن

 

سقف امنی جز سقف لحد برای روییدن دوباره نمی یابم

 

حرف ها را یکایک کنار پنجره می چینم

 

تا که ببینم از خود خود چه میخواهم

 

در نگاهم می نشینم . ساعت عقربه های عمرم می بارند

 

نامی ندارم د ل به آواز برگها دارم

 

یادی از کلاف گمشده ی کودکیم دارم

 

آن زمان که ای دریغ هر گز نمی آید

 

زبانم در چرخش مدام به سکوت میرسد

 

نگاهم نیز در چرخش زمان به لکنت جهان

 

عقربه ها در اول و آخر بامداد های من می گریند

 

و با نگاهم به عقربه های زمان . روحم از کار می ایستد

 

آسمان سیاه و ابری دل من

 

تنها و بی پرواز و گداخته

 

آخر هیچ پرنده ایی از آسمان آتشین نمی گذرد

 

می خواهم این ابر های سیاه را گریه کنم

 

آری من تکیه داده ام به دری تاریک

 

آری من تکیه داده ام به دری تاریک ...

 

 

 

 

                                           دستنوشته های :  

  

 

  « اهورا همیشه بارانی مردی که آسمون توی چشماش برای

 

 باریدن خونه داره »

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 0:50  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
( زیبا ترین صورتها رو روزی به خاک می کشند ، یادمون نره )

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
الهی دیگر مگذار باران آواز بخواند روی چشمهایم
نمی دانم در بطن کدامین ثانیه های عمرم به آرامش خواهم رسید
شاید هم ... در این سونامی تنهایی پر کشیدم ...
نمی دانم ! آه و صد افسوس از این عمر گران
همچنان هر روز به قفس شکسته بالای سرم نگاه می کنم ...
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

بازدید کننده ی محترم : سلام

من اینجا تنها برای قوی آرزوی خیالم می نویسم
قویی که وجود خارجی نداره
و تنها زاده ی تخیل منه ...

عکس ها ، آهنگ و نوشته ها همه شون تنها درد دل من با قوی آرزوی خیالم هستش ، آرزوها و خواسته هایی که با بدنیا اومدنم بر صفحه ی قلبم نقش بستن و همه شون تو همین دنیا دارن میسوزن و من ، تنها کاری که می تونم بکنم اینه که بدر گاه خدای خوب و مهربانم گریه کنم ...

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
همیشه در ژرفای صلابت چهره اهورایی من اندوهی عمیق دیده میشود ، مثل اندوه مردان بزرگی که غم دوران را بر شانه های خود حس می کنند . این نیز بگذرد ، مهم نیست ، خدا که هست .

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
...... مرداب تنهایی ......

مردی که ابرهای همه عالم مدام در دلش می گریند


اهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا

نوشته های پیشین
دی 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
الهی و ربی من لی غیرک
در محضر دوست
بسم رب الفاطمه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 


هر چند گذر زمان زمن می گذرد ؛ رنجم را جانگداز تر می بینی " سوی مغرب چو رو کند خورشید سایه ها را دراز تر می بینی """ فی البدایه

حرفهای ما هنوز ناتمام ؛ تا نگاه می کنی ؛ وقت رفتن است ؛ باز هم همان حکایت همیشگی ؛ پیش از آن که با خبر شوی ؛ لحظه عزیمت تو نا گزیر می شود ؛ آی ... ؛ ای دریغ و حسرت همیشگی ؛ ناگهان چقدر زود دیر میشود . ::: مرد همیشه بارانی ؛ اهورا