![]() |
![]() |
|
| شکوه گنبد نیلوفری از آن سبب است " که دست خلق به دامان آسمان نرسد |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/26ساعت 3:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
چراغ ها را خاموش کن . . . شاید بعضی چشمها ، حوالی شانه های تو ، میهمانی از جنس بغض را به انتظار نشسته باشند. نیستی .... آنقدر نیستی که انگار هیییییییییچوقت نبوده ای .... من حالا نیاز دارم که باشی ... که صدایم کنی ... که دستهام را بگیری ... اما تو ... نیستی ... آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای .... می دانم دل نازک شده ام ... به تلنگری می شکنم ... می خواهم به همان حصار سرد و بی روح خودم برگردم ... انتظار زیادیست خواستنت توی این لحظه های سیاه .. ؟ بودنت به اندازه یک کلمه ی چند حرفی .. ... ؟ نمی دانم ... شاید هم هست ... کسی چه می داند ... نمی دانم .. من هییییچ چیز نمی دانم ... فقط می دانم که دلم می خواست باشی ... به اندازه ی یک کلمه فقط ... از پشت تمام این فاصله های دور حتی .... و نیستی ... آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای .... آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای .... آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای .... آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای .... دلم شکست هیچ کس تو این دنیا نیست
نیست ببینه که من چه می خواهم
یادت هست ؟؟؟؟؟ حرفهایت... ... ... ... از همه دلم گرفته ... از تو ... که مرا گذاشتی و رفتی به سوی مثلاً خوشبختیت... از تو ... بی خیااااااااال ...... تمام می شود این روزهای طووووووووووووولانی .... تمام می شود این روزهای طولانی ... اما .. تو باور نکن : که از درد به خودم نمی پیچم... اشک هام دیگر نمی ریزند... می روم تمام خودم را بالا بیاورم... درد ؛ گاهی وقت ها چقدر لذت دارد...؟!؟ * انگار عادت شده!!! تمام شد... یادم می آید آن همه ادعای دوستی را... دلم می سوزد... چه خیال هایی داشتم ... دیگر نگران هیچ کس نیستم من فقط نگران خودم هستم که اینجا برایت می نویسم : به راستي بعد از تو به سرم چه خواهد آمد؟؟؟؟؟ در كنار عهدي چنين محكم ؛ با يك مهربان چنین کردن آیا رسم جوانمردیست ؟ خدایا بیا قربونت برم بیا ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/15ساعت 3:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/15ساعت 3:30 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/15ساعت 0:50 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/14ساعت 23:50 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
بی حسرت از جهان نرود هیچ کس بدر الا شهید عشق به تیر از کمان دوست
نمی دونم این چه دنیای عجبیه که من توش گیر کردم یادمه چند ماه پیش بود یه شب بهم گفت اگه الان دم دست من بودی پوستتو می کندم منم گفتم مساله ایی نیست اگه با پوست کندنم آروم میشی بگومن الان کجا باید بیام همه ی حرفا یه شوخی بود گفتم مثلا جلوی محل کارت چطوره ؟ گفت خوبه ساعت تقریبا ۱۲:۲۵ دقیقه شب بود گفتم با اینکه میدونم نمیای من میام سر قرار . بهم گفت تو نمیای ؛ گفتم میام برای تو باشه میام گفت من از کجا بدونم ؟ گفتم فردا رفتی یه نوار چسب به بلندای بالای نیم متر میزنم به درب محل کارت این مشخص میکنه که اومدم گذشت حالا نمی خوام دیگه بگم چه بلا هایی سرم اومد موضوع حرف من همین نوار چسبه . ( امشبم یه نوار چسب مثل احمقها چسبوندم کنار اون قبلیه ... ) من اون شب شاید عرفا یه کار بچه گانه کردم اما کاملا از رو علاقه و عشق پاکی بود که از اون در دل من سر چشمه میگرفت ؛ گذشت و گذشت تا رسید به امشب دیدم نه نمی تونم دیگه بمونم . ای خدا کاش بهم میگفت بیا امشب پیشم ووووو کلی حرفهایی که رو کوله بار تمامی حرفای نگفته ام مونده تو دلم خلاصه دیدم نمیشه موند مثل بچه ها وشایدم مثل بی کلا سها بلند شدم رفتم دم درب همون جای پارسال که همون ساعت ازش داخل شده بودم ؛ دقیقا همون ساعت اومدم برا دل زخمی خودم یه چسب بزنم رو دربش با تعجب دیدم چسب چند ماه قبلم سر جاش مونده با کشیدن اولین انگشت روش دونه دونه اشکهام شرو ع به ریختن کردن ؛ من بچه ام نه ؟ هنوز بزرگ نشدم نه ؟ اینکه چرااون توجه ایی به علامتم نکرداونوبرای یادگاری یه کاراحمقانه و بچه بازی من حتی برای خنده بر نداشت تمام طول مسیری رو که بر میگشتم اشک میریختم برای بدبخت بودن و تنهایی و بی کسی خودم ؛ خدایا ... . و بازم تمام حرفام رو باید پشت سه تا نقطه چین بی رحم پنهون کنم ... خدایا یه جایی بهم بده تا بتونم تمام آب های دنیا رو گریه کنم ... قربونت برم اگه قرار بود منو بشکنی میگفتی قبل تر بهم من چطور خواستمت تو چطور راندیم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/14ساعت 23:20 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/14ساعت 22:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/14ساعت 13:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/14ساعت 13:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/14ساعت 0:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
اهورا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/14ساعت 0:5 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/13ساعت 4:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
آخرین آرزوم این بود که به من بگی پیشم بمون پیشت می مونم
کسی به من اینها را نگفت کاش میگفت کاش میگفت ...
آیا در جهانی دیگر تو را سخت توانم در آغوش
کشید ؟ اگر تو را بیابم نگاهی پر معنا به چشمانت
خواهم نمود تا تمام تنت بلرزد و توان از تو ببرد و
شتابان خود را سخت در آغوش من جا دهی و
من سر در موهایت فرو برم و بی صدا اشک بریزم
تا صدای هق هقم تو را نیازارد کاری که در این دنیا
بسیار کردم . عزیز . عمر . من چگونه در این دنیا
بمانم و شاهد باشم که دست دیگری لبانت را...
خدایا ااااا اااااااااااااا
آه مرگ برمن مرگ برمن مرگ برمن ...
خدا هم ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/13ساعت 0:50 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
کوچه ناراحت بود که می خواهند تبدیل به بن بستش کنند گریه کرد.... به خیابان نگاه کرد و گفت چه می شد چه می شد من هم مثل تو آزاد بودم و می توانستم راحت باشم ... افسوس که باید همیشه دلتنگی در من نقش ببندد. صدای بازی پسران شیطون که دروازه گذاشته بودند
و فوتبال بازی می کردند و صدای عمو زنجیر باف زنجیر من رو بافتی دختران کوچک در بن بست شنیده می شد.... کوچه که حال بن بست شده بود ناراحت بود و دائم ناله می کرد چرا این بچه ها به خانه شان نمی روند و دائم مزاحم او هستند در حالیکه او گریان است و همه می خندند دوباره به خیابان نگاه کرد و حسرت می خورد تا اینکه پیر مرد ی در حالی که به مناسبت نوروز برای نوه اش ماهی خریده بود داشت از خیابان عبور می کرد راننده ی ماشین با سرعت تمام حرکت می کرد کوچه حواسش به راننده بود و دید با صدای مهیبی پیرمرد روی زمین افتاد کیسه ی آبی که ماهی درش بود حال به خشکی افتاد .... پیرمرد صورتش خونین بود و ماهی در رگ های پیرمرد جان داد کوچه .... کوچه فهمید چه آروزی بیهوده ای داشته .... فهمید داره نا شکری می کنه به خودش گفت چرا ... چرا به بچه ها گفته بازی نکنید ... شادی نکنید گفته من ناراحتم کوچه به بن بست شدنش بالید و گفت به خاطر خنده ی کودک به خاطر شادی بازی به خاطر تنها بودن .... به خاطر او سکوت می کنم. می بینی ... این حال کوچه است با حال من و تو یکی است پس بیا قدر این لحظات زندگی رو تا از دست ندادیم بدونیم. و تو نیز بدان ..... من به حرمت تو سکوت کردم... من که زبانه هایی از آتشم خاکستر شدم تا تو .... نغمه ی آغاز را بنوازی. سکوت من زیباست اما تو ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/12ساعت 23:30 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/12ساعت 14:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/12ساعت 5:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/12ساعت 1:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/12ساعت 0:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/12ساعت 0:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/11ساعت 23:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/11ساعت 5:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/11ساعت 2:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/11ساعت 0:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/10ساعت 17:18 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/10ساعت 0:50 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/10ساعت 0:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/10ساعت 0:5 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/09ساعت 1:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/09ساعت 0:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/09ساعت 0:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/08ساعت 23:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/08ساعت 0:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/07ساعت 23:30 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/07ساعت 3:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/07ساعت 1:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/06ساعت 0:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/06ساعت 0:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/06ساعت 0:5 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/05ساعت 0:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/04ساعت 23:50 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/04ساعت 0:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/03ساعت 23:50 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/03ساعت 22:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/03ساعت 17:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/03ساعت 1:30 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/03ساعت 0:30 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/02ساعت 23:5 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/02ساعت 13:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/02ساعت 0:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/02ساعت 0:5 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/01ساعت 13:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/01ساعت 2:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/01ساعت 1:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
دستنوشته های :
باریدن خونه داره » |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/01ساعت 0:50 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
( زیبا ترین صورتها رو روزی به خاک می کشند ، یادمون نره )
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" الهی دیگر مگذار باران آواز بخواند روی چشمهایم نمی دانم در بطن کدامین ثانیه های عمرم به آرامش خواهم رسید شاید هم ... در این سونامی تنهایی پر کشیدم ... نمی دانم ! آه و صد افسوس از این عمر گران همچنان هر روز به قفس شکسته بالای سرم نگاه می کنم ... """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" بازدید کننده ی محترم : سلام من اینجا تنها برای قوی آرزوی خیالم می نویسم قویی که وجود خارجی نداره و تنها زاده ی تخیل منه ... عکس ها ، آهنگ و نوشته ها همه شون تنها درد دل من با قوی آرزوی خیالم هستش ، آرزوها و خواسته هایی که با بدنیا اومدنم بر صفحه ی قلبم نقش بستن و همه شون تو همین دنیا دارن میسوزن و من ، تنها کاری که می تونم بکنم اینه که بدر گاه خدای خوب و مهربانم گریه کنم ... """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" همیشه در ژرفای صلابت چهره اهورایی من اندوهی عمیق دیده میشود ، مثل اندوه مردان بزرگی که غم دوران را بر شانه های خود حس می کنند . این نیز بگذرد ، مهم نیست ، خدا که هست . """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" ...... مرداب تنهایی ...... مردی که ابرهای همه عالم مدام در دلش می گریند اهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا |
| الهی و ربی من لی غیرک |
|
در محضر دوست بسم رب الفاطمه |
|
RSS
|