تبليغاتX

به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد " بی حسرت از جهان نرود هیچ کس بدر " الا شهید عشق به تیر از کمان دوست

مرداب تنهایی
شکوه گنبد نیلوفری از آن سبب است " که دست خلق به دامان آسمان نرسد
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/27ساعت 9:5  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 

 

پاییز را لمس کن

در غروبی هزار رنگ غوطه ور شو

اشکهایت را در زلالی باران اشکهایم بشوی

دلت را به دلم رها کن


برای من و تو نه زمین ، زمین است ، نه آسمان ، آسمان

بیا

بیا در این نقش چو من طرح بزن

مترس

مترس و بیا

تو بخواه تا که خورشید برای من و تو بتابد

تو بخواه تا که مهـتـاب برای من و تو بماند

تو بدان که با خواستنمان رنگین کمان بودنی

آب و آبشار،جام و جهان،زمین وزمان شدنی

با ما حریم عشق کوتاه نیست

با ما رقص باران زیبا است  

با ما بازی عشق و نفرت زیبا است

با ما مرگ و بودن همیشه زیبا است

تو مترس

تو مترس و بیا

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 2:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 0:41  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 

خدایا

    بحق و حرمت

                                                                          حضرت عباس

    مرگ منو برسون.خسته شدم.

 

خدا اااااااااااااا

یا ابا لفضل ...  

                       خدا خدا خدا خدا ...

             

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/16ساعت 13:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 

يا كاشف الكرب عن وجه الحسين عليه السلام

اكشف كربنا بحق اخيك الحسين عليه السلام

 

 

ثقه الاسلام جناب آقای حاج شیخ علی رضا گل

 

محمدی ابهری زنجانی، شب 27 جمادی الثانیه سال

 

1416 هـ ق در حرم مطهر کریمه اهل بیت حضرت

 

فاطمه معصومه علیها السلام نقل کرد:

 

یکی از اهالی کربلا، عربی را می‌بیند که در حرم

 

حضرت قمر بنی  هاشم ابوالفضل العباس علیه

 

السلام کنار ضریح مطهر ایستاده و با حضرت سخن

 

می‌گوید.

 

آقا جان، صد دینار از شما پول ‌می‌خواهم؛ می‌د‌هی

 

که بده و اگر نمی‌دهی می‌روم به حرم حضرت

 

سیدالشهداء امام حسین علیه السلام شکایت شما

 

را به آن حضرت می‌کنم.

 

سپس سرش را به طرف ضریح مطهر برده و می‌گوید:

 

فهمیدم، فهمیدم! و از حرم بیرون می‌رود. عرب مزبور

 

به بازار رفته و به یکی از مغازه داران می‌گوید: آقا

 

فرموده است صد دینار به من بده. او می‌گوید: نشانی

 

شما از آقا چیست؟ می‌گوید: به این نشان، که پسر

 

شما مریض شده و شما صد دینار نذر حضرت

 

ابوالفضل العباس علیه السلام کردی؛ بده! و او هم

 

صد دینار را می‌دهد.

 

 

ناقل می‌گوید: به مرد عرب گفتم: چطور شد با حضرت صحبت کردی و نتیجه گرفتی. گفت: به

 

 حضرت گفتم اگر پول ندهی، میروم شکایت شما را به برادرت امام حسین علیه السلام می‌کنم.

 

اینجا بود که دیدم حضرت، داخل ضریح ظاهر شد و در حالیکه روی صندلی نشسته بود، حواله‌ای

 

به من داد.من هم رفتم و از بازار گرفتم.

 

 

 

 

 

آقا جان دلم شکسته

 

 

آقا جان ازتون کمک میخوام دوست ندارم شما رو به کسی قسمتون بدم تا

 

یه وقت ناراحتتون نکنم

 

آقا جان حرفهای من تکراری شده میدونم اما  یاد گرفتم مثل بچه ها چیزی

 

رو که میخوام اینقدر بخوام تا بگیرم

 

آقا چند تا سوال : غیر از اینه که برا من هم مثل همه انسانها یه تاریخی

 

مقرر شده که باید نفسم بالا نیاد و بیام

 

اون دنیا ؟

 

آقای من : غیر از اینه که برای هر ثانیه عمرم باید جواب بدم ؟

 

آقا جان ، شما  مقرب هستید به در گاه خدا مون

 

سر به آستان الهی بلند کنید

 

و برای بخشیده شدنم دعا کنید برای ادای حق الناس هام و اومدنم

 

آقا عجز و ناله میکنم میگم آقا جان ، میخوام بیام ، میخوام بیام دیگه

 

بهونه ایی ندارم بخدا برا موندن

 

نه انگیزشو دارم نه علتی می بینم برا موندن و نه برنامه ایی دارم دیگه

 

بد هم که هستم نیاز دارم که آمرزیده بشم  موندنم برا چیه دیگه

 

آقا جان

 

آقا جان 

 

آقا جان

 

کاش الان سرم رو ضریح تون بود و اینا رو بهتون میگفتم

 

آقا جان من قراره بمونم ؟ من نمیخوام ...

 

اگه قراره بمونم برام دعا کنید که طوری زندگی کنم  تا شما  به رسم

 

رضایت  لبخند بزنید

 

آقااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بی شما ها نمی تونم باشم

 

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

من نمک گیر شما خاندانم

 

من بنده ی ریزه خوار شما خاندانم

 

موندم آقا خودت نگام کن

 

موندم چیکار کنم

 

آقا جان شما به خیلیها کمک کردید که معتقد به شما نبودن نمیشناختنتون

 

آقا ..... آقا ..... آقا ..... آقا ..... آقا .....

 

این دستامه

 

ببین

 

دستام

 

بگیرشون دیگه

 

آقا ، آقا جان دیگه شما منو جوابم کنید هیچ علاجی نداره حال من

 

مپسند . باشه آقا ؟ آقا  آقا  آقا . آی آقا .

 

شب تولد تون  نباید گریه کنم

 

اما آقا جان آی آقا چیکار کنم که دلم از این دنیا خیلی گرفته

 

ای کاش منم خوب بود ای کاش ...

 

کمک میخوام آقا . قربونت برم . کمک میخوام کمک کمک کمک

 

آقا جان چی میشه منم به آرامش برسم

 

من قربون اون امامه ی سبزت برم

 

جانم فدات

 

دست رد به سینه من نزن

 

آقا خیلی بی پناهم ، بی قسم دادنتون که دلم نمیاد ، پناهم بدید .

 

 

 

 

 ندیدم کسی شما رو صدا بزنه جواب نشنوه ، ندیدم ندیدم ندیدم ندیدم

 

 

يا كاشف الكرب عن وجه الحسين عليه السلام

اكشف كربنا بحق اخيك الحسين عليه السلام

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/16ساعت 1:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 

 

   زن سرطانى شفا گرفت

 
روز 23 فروردين ماه سال 1380 مطابق 17 محرم الحرام سال 1422 هجرى قمرى جناب آقاى حسين

جبارى زنجانى فرمودند: مداحى در تهران در هيئت امام موسى بن جعفر عليه السلام مشغول خدمت

است به نام آقاى سياوش پور صمدى . قبل از محرم 1422 قمرى از تبريز باكاروانى عازم كربلا مى شود.

زنى در كاروانشان بوده است كه مرض سرطان داشت . پزشكان جوابش گفته بودند. ولى با همين

كاروان عازم كربلا مى شود.


زن اميدى به ادامه حيات نداشته ولى گفته بود حالا كربلا هم بروم . وقتى كه مى رود كربلا مفصل

متوسل مى شود به حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام پس از بازگشت از كربلاى معلا روز سوم محرم

الحرام به مداح اهل بيت عليهم السلام زنگ مى زند كه من شفايم را از حضرت ابوالفضل العباس قمر

بنى هاشم عليه السلام گرفتم .

 

بچه اى كه به علت ضربه مغزى به هوش نمى آمد

 

خودبرخاست


جناب حجت الاسلام و المسلمين واعظ محترم ، مروج و

 

حامى مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ،

 

آقاى شيخ احمد نورائى يگانه ، طى مكتوبى دو كرامت

 

به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام ارسال

 

داشته اند:


يا كاشف الكرب عن وجه الحسين عليه السلام

اكشف كربنا بحق اخيك الحسين عليه السلام

پس از عرض سلام به محضر دانشمند معظم مولف كتاب

 

شريف و ارزنده


چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه

 

السلام


1. شبى به منزل آمدم ، ديدم اوضاع دگرگون است ؛ به

 

اين معنا كه حال و هواى هميشگى حاكم نيست ، اهل

 

خانه همه ناراحت بودند، پرسيدم : چه خبر است ؟

 

گفتند: در اتاق پذيرايى كه فرشهايش را جمع كرده بوديم

 

، بچه مشغول بازى بود كه يك مرتبه از بالاى تاقچه با

 

سر روى موزائيك به زمين خورده و مدتى است كه چشم

 

باز نمى كند.


من سراغ بچه رفتم و او را حركت دادم ، صدا زدم ، او را

 

بلند كردم نتوانستم ا را به هوش بياورم ، پلك چشمان

 

بچه را باز كردم ، بسته شد، ديدم چاره اى جز رساندن

 

او به بيمارستان نيست ، لذا گفتم : آماده شويد بچه را

 

به بيمارستان برسانيم با خود گفتم : اگر ماشين

 

همسايه آماده باشد زودتر اين كار انجام مى شود.

 

ازمنزل بيرون آمدم به طرف منزل همسايه ، اما بين راه

 

متوسل به حضرت اباالفضل عليه السلام شده و

 

گوسفندى براى آن حضرت نذر كردم ، همين كه آمدم

 

انگشت روى دكمه زنگ همسايه بگذارم ديدم بچه ها از

 

خانه بيرون دويدند و گفتند: بابا، بچه از جا بلند شده و

 

حالش ‍ خوب است .


زنگ همسايه را نزده برگشتم ، ديدم بحمدالله به بركت

 

نام قمر بنى هاشم عليه السلام و توسل به آن باب

 

الحوائج الى الله بچه اى كه به علت ضربه مغزى به

 

هوش نمى آمد خود برخاسته و چنان به حالت عادى

 

برگشته است كه هيچ نيازى به معالجه ندارد. از خداوند

 

متعال معرفت بيش از پيش نسبت به آن امام زاده عظيم

 

الشان براى همه دوستان اهل بيت عصمت و طهارت

 

عليهم السلام خواهانم .

 

 

من اين فرزند را نمي‌خواهم


این نوشته مربوط به دختركي كور و معلول است. مادر وي در حالي كه

 

او را درون كوله بار خود نهاده بود به حرم مطهر درآمد و دخترك را

 

دربرابر ضريح بر زمين گذاشت و به حضرتش عرض كرد كه: «من اين

 

فرزند را نمي‌خواهم»؛ اين سخن گفت و بازگشت. هنوز به ميان صحن

 

نرسيده بود كه طفل نابينا و معلول شفاي كامل يافت. من مادرش را ندا

 

دادم كه: بيا، دخترت را همراه ببر! زن عرب بازگشت و چون فرزند خود

 

را سلامت يافت خطاب به حضرت عرضه داشت : مولاي من!‌ خدا تو را

 

پاداش نيك دهد.


آري، آستانة باب الحوائج عليه السلام «دارالكرامت» است و براي

 

بهره‌مندي از اين خوان گستردة الهي بايد كه نيتها را خالص كرد.

ديدي گفتم ابالفضل شما باب الحوائج است

 

-


جناب حجه الاسلام آقاي حاج شيخ فضل الله شفيعي قمي حامي و مروج

 

مكتب اهل بيت عليهم السلام طي نامه‌اي به انتشارات مكتب الحسين عليه

 

السلام سه كرامت زير را يادآورد شده‌اند:


۱.
حقير در سال 1355 تهران منبر رفتم. يكي از گويندگان برايم نقل كرد

 
در محلي ده شب منبر مي‌رفتم. يكي از شبها بعد از منبر نوجواني مرا به

 

خانه‌اي دعوت كرد و گفت پدرم با شما كار دارد. پس از ورود به خانة

 

مزبور، شخصي را در روي تخت مشاهده كردم كه بيمار بود. وي مرا

 

كنار خود طلبيد و گفت: آقاي محترم من شخصي مسيحي هستم و مسلمان

 

نيستم ولي به ابوالفضل شما اعتقاد دارم. دكتر مرا جواب كرده و اين

 

مرضي كه دارم خوب شدني نيست. پدرم با اين مرض مرد برادرم هم با

 

اين مرض مرد من هم با همين مرض ساعت آخر عمر را سپري مي‌كنم

 

اگر شما شفاي مرا از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بگيريد قول

 

مي‌دهم مسلمان شوم

 

من بدنم لرزيد! با اين بيمار رو به موت چه كنم؟! بالاخره براي شفاي او

 

متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدم يكي دو شب از

 

مجلس مانده بود، نوجوان پيدا شد و بعد از منبر مرا به خانه دعوت كرد.

 

پيش خود گفتم حتما آن مرد مرده است و ما رسوا شده‌ايم! متزلزل و

 

نگران، همراه او رفتم. داخل خانه كه شدم ديدم آن مرد از روي تخت

 

پايين آمد تا چشمش به من افتاد بنا كرد به گريه كردن و گفتن:


ديدي گفتم ابوالفضل شما باب الحوائج است، به من عنايت كرد و من خوب

 

شدم. الان شهادتين را بگو تا من مسلمان شوم. آري از بركت حضرت

 

ابوالفضل العباس عليه السلام من شفا يافته اسلام اختيار كرده‌ام و شيعه

 

شده‌ام!

دستي پيدا شد مرا گرفت


ديگر از كرامات باهرة حضرت اباالفضل العباس عليه السلام اين است كه

 

 :خيابان جديد الاحداثي به نام خيابان محتشم در كاشان تأسيس شد. قبل

 

از آسفالت آب انداختند، براي اينكه در كاشان چاههاي عميق زيادي وجود

 

دارد كه عمق هر چاه شايد چهل متر باشد. بچه‌هاي مدرسه، صف بسته،

 

از اين خيابان عبور مي‌كنند. يكي از چاهها فرو مي‌ريزد و يكي از بچه‌ها

 

را كه جواد اخباري نام داشت با خود فرو مي‌برد. تمام مردم پريشان

 

شدند. مقني آوردند و 3 روز از آن چاه خاك برداشتند تا به بچه رسيدند.

 

ديدند بچه زنده است! بچه را از چاه بيرون آوردند. دور او را گرفتند و

 

او را سؤال پيچ كردند: چطور شد كه زنده ماندي؟!


جواب داد: وقتي رفتم ميان چاه، گفتم : يا اباالفضل العباس عليه السلام؛

 

دستي پيدا شد مرا گرفت و ميان طاقچه‌اي گذاشت. گفتند: اين چند روز كه

 

بي‌غذا بودي چه مي‌كردي؟! گفت: براي من شير مي‌آوردند. پس از اين

 

معجزة آشكار، چند روز در كاشان چراغاني بود و تمام مردم براي ديدن

 

بچه مي‌آمدند

نوجواني را سيم برق گرفته، خشك كرده است

جناب حجه الاسلام آقاي شيخ محمدتقي نحوي واعظ قمي در تاريخ 16

 

محرم الحرام 1417 ق از مرحوم پدرشان، آقاي حاج شيخ ابوالقاسم

 

نحوي، ماجراي زير را نقل كردند:


مرحوم نحوي، در آن زمان كه به امر حضرت آيه الله العظمي بروجردي

 

(ره) همراه پسرشان در نجف اشرف اقامت داشتند، در ايام زيارتي

 

مخصوصة حضرت سيدالشهدا اباعبدالله الحسين عليه السلام كه مصادف

 

با شب نيمة شعبان است به كربلا مي‌رفتند و در آنجا نخست به حرم

 

حضرت امام حسين عليه السلام سپس به حرم سردار كربلا حضرت قمر

 

بني هاشم عليه السلام مشرف مي‌شدند. يك روز كه براي عتبه بوسي به

 

حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام رفته بودند، مشاهده مي‌كنند نوجوان

 

13 - 14 ساله‌اي را سيم برق گرفته، خشك كرده است.


پدر بچه داشت با حضرت قمر بني هاشم عليه السلام حرف مي‌زد و

 

مي‌گفت: آقا جان، تو مي‌داني من مي‌خواستم بيايم به پابوس شما، اما مادر

 

بچه راضي نبود كه او را با خود بياورم. حالا اگر بدون او به خانه

 

برگردم، جواب مادرش را چه بگويم؟! مرحوم نحوي مي‌فرمود: يكدفعه

 

ديدم كه بچة مرده، به كرامت حضرت قمر بني هاشم عليه السلام به

 

حركت آمد! آري، نوجوان زنده شد و همراه پدرش به منزل بازگشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 23:18  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 16:18  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 0:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
( زیبا ترین صورتها رو روزی به خاک می کشند ، یادمون نره )

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
الهی دیگر مگذار باران آواز بخواند روی چشمهایم
نمی دانم در بطن کدامین ثانیه های عمرم به آرامش خواهم رسید
شاید هم ... در این سونامی تنهایی پر کشیدم ...
نمی دانم ! آه و صد افسوس از این عمر گران
همچنان هر روز به قفس شکسته بالای سرم نگاه می کنم ...
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

بازدید کننده ی محترم : سلام

من اینجا تنها برای قوی آرزوی خیالم می نویسم
قویی که وجود خارجی نداره
و تنها زاده ی تخیل منه ...

عکس ها ، آهنگ و نوشته ها همه شون تنها درد دل من با قوی آرزوی خیالم هستش ، آرزوها و خواسته هایی که با بدنیا اومدنم بر صفحه ی قلبم نقش بستن و همه شون تو همین دنیا دارن میسوزن و من ، تنها کاری که می تونم بکنم اینه که بدر گاه خدای خوب و مهربانم گریه کنم ...

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
همیشه در ژرفای صلابت چهره اهورایی من اندوهی عمیق دیده میشود ، مثل اندوه مردان بزرگی که غم دوران را بر شانه های خود حس می کنند . این نیز بگذرد ، مهم نیست ، خدا که هست .

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
...... مرداب تنهایی ......

مردی که ابرهای همه عالم مدام در دلش می گریند


اهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
الهی و ربی من لی غیرک
در محضر دوست
بسم رب الفاطمه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

حرفهای ما هنوز ناتمام ؛ تا نگاه می کنی ؛ وقت رفتن است ؛ باز هم همان حکایت همیشگی ؛ پیش از آن که با خبر شوی ؛ لحظه عزیمت تو نا گزیر می شود ؛ آی ... ؛ ای دریغ و حسرت همیشگی ؛ ناگهان چقدر زود دیر میشود . ::: مرد همیشه بارانی ؛ اهورا