تبليغاتX

به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد " بی حسرت از جهان نرود هیچ کس بدر " الا شهید عشق به تیر از کمان دوست

مرداب تنهایی
شکوه گنبد نیلوفری از آن سبب است " که دست خلق به دامان آسمان نرسد
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 23:5  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
اشهدان علی ولی الله
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 22:18  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
 

     ( حرف دل خودمه از نوشته ها رو نوشت نگیرید ، راضی نیستم ) 

 

 

من از تنهایی می لرزم در خیابانهای غربت

 

رعشه بر اندام و روحم ، پی در پی

 

در امتداد کوچه های غربت

 

 

                                 

 

 

ریشه های خواهشم را هزار بار تا مرز بی کسی راندم

 

دریغا فریاد رسی ، جرسی نیامد و من هی راندم

 

 

                        

 

 

از تهمت های  بی وفایی بیزارم

 

و از هرزه علفهای پر احساس رو یاهایم

 

پشت پر چین باغ خشک دل رنجورم ،

 

دل به جاده سپردم ، کسی حتی صدایم نکرد

 

 

                           

 

 

در سکوت شیشه ایی چهره ماتم زده ام

 

تکرار بی کسی را

 

هزار بار در بامداد و شامگاه می نوازم

 

لحظه هایم پر شده از دلواپسی و انتظار

 

 

                                 

 

 

دریغ که طعم تلخ گریه هایم را کسی اینجا نمی بیند

 

جاده ی از خود کشتن پیش روی من تا همیشه

 

آخر قصه ی من تنهایی و جادهای بارانی ، تو بیشه

 

 

                                             

 

 

سایه  دل تنگی هایم بوی بی کسی میدهد

 

باغ آفت خورده دلم ، شکل غروب و پاییز و صدای کلاغ

 

                                  

 

 

روح بارانی من ، پر از ابرهای باران زا

 

خسته ام مثل زمستا ن

 

هم صدا با باران ، تا غمهایم پایان نگیرد

 

مانده ام مثل عقده در گلو

 

مقصد ابرهای باران زا ، همه در آسمان چشمان من

 

که باید ببارند ، اما نمی بارند!

 

 

                                                               

 

 

آینه گریه می کرد  وقتی من در خود شکستم

 

دنبال خودم میگردم ، یکی کمک کند تا که بر گردم

 

نت کوچک قلبم  مشق ترانه می کند

 

چشمهای بی قرار من نقش سمفونی غم

 

       

 

                                                                                         

 

خورشیدی میخواهم که با نگاهش تنم را گرم کند

 

          

 

اشکهای جهان را خواهم که ببارند

 

چون صدایم خسته است

 

با صدای خسته ام ، آنقدر بر پنجره های بی کسی ماندم

 

که صدا ها در درونم شکستند

 

و من در خود بی صدا ماندم

 

 

                                          

 

 

نمی دانم بعد از شهر عشق چیست ؟ !

 

فرصتی در شب ، فاصله ی نگاهم را اندازه میگیرم

 

بهتر است در لحظه ها رها شوم

 

تا که شاید مرگ را پیدا کنم ، تا در او رها شوم

 

 

                                   

 

 

ورق های پاره پاره روحم را چگونه بدوزم

 

نفسهایم  ای دریغ ، بوی شقایق میدهد

 

افسوس رویاهایم که دیگر تکرار نمی شوند

 

              

 

 

زیر سقفی همیشه  صدایی می جویم

 

تا که شاید برویم

 

حرف ها را یکایک کنار پنجره می چینم

 

تا که ببینم از خود خودم چه می خواهم

 

در نگاهم می نشینم ساعت عقربه های عمرم می بارند

 

نامی ندارم ، دل به آواز برگها دارم

 

یادی از کلاف گمشده ی زندگیم دارم

 

آن زمان که دریغ ، هر گز نمی آید

 

زبانم در چرخش مدام به سکوت می رسد

 

نگاهم نیز مدام در چرخش ، به لکنت جهان

 

 

                                                                                             

 

 

عقربه های اول و آخر با مدادهای من می گریند

 

و من با نگاهم  به عقربه ها ، زمان روحم از کار می ایستد

 

آسمان ابری من ، تنها و بی پرواز و گداخته

 

       

 

 

آخرهیچ پرنده ایی از آسمان آتشین نمی گذرد

 

می خواهم این ابرها سیاه را گریه کنم

 

آری من تکیه داده ام به دری تاریک

 

آری من تکیه داده ام به دری تاریک

 

آری من تکیه داده ام به . . .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/30ساعت 5:18  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت 5:18  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت 0:5  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 14:18  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
 

 

دروغ کهنه

 

..................................................

 

 

يكي بود يكي نبود


يه دروغ كهنه بود


يكي موند يكي نموند


حرف راست قصه بود


يكي موند با غصه ها


به غم عشق مبتلا


يكي رفت چه بي وفا


با دو رنگي آشنا


اونكه موند ريشه پوسوند


دلشو غصه سوزوند


نالش از ديو نبود


پشتشو دوري شكوند


زير آوار جفا


دل دادش به هر بلا


با همه عشق و وفا


راهي شد تو قصه ها


اونكه موند يه قصه ساخت


اما هي هستي شو باخت

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 0:18  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/15ساعت 22:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 

 

خدا اااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

بیا

 

بیا

 

قربونت برم بیا

 

دارم  میمیرم

 

کسی نیست جز تو

 

بیا میخوام سر مو بزارم . . .

 

میخوام بخوابم

 

خدا جون

 

دلم ...

 

 

آه

 

دارم میسوزم خدا

 

کمکم کن

 

دارم میمیرم 

 

خدا

 

دلم  ... روحم ... التهاب دارن

 

خدا

 

خدا

 

بیا

 

بیا

 

...

 

کاش یکی بود الان بغلم میکرد

 

یکی که صادق و با وفا بود ، پاک بود ، راستگو بود

 

تا من تو بغلش چشمامو می بستم آروم میشدم

 

خدا بیا

 

بیا و به من بگو آخه من چرا موندم

 

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

خدا کمکم کن دیگه

 

خدا خدا خدا خدا خدا

 

من که جز تو کسی رو ندارم ، آخه چرا ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/15ساعت 20:18  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/15ساعت 18:18  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 22:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/12ساعت 15:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 

دارم میسوزم

 

تمام بدنم درد میکنه

دو سه هفته ست  روزی صد بار دلم هری میریزه

فکرم شلوغه

حوصله هیچ کس و هیچ چیز و ندارم

هر کی بخواد با من حرف بزنه اولین فکری که تو

ذهنم

نقش می بنده اینه که

اومده دلمو بشکنه

خدایا

کاش میشد بر گردم عجب

اونقدر عقب که

میرسیدم  تو سال و روزو ساعتی که سر سجاده

نشستم

تو سالهای نوجوانی

عجب نظمی داشت زندگیم

خدا

ببین هنوز صورتمو نشسته

و از خواب پانشده نشستم دارم گریه می کنم

خدا

آخه همه چیز دست خودته

چرا یادی ازم نمی کنی قربونت برم

آخه دله این که تو گذاشتی تو این سینم

 

خدا

مغزم مغزم . . .  خداااااااااااااااااااا

 

تعطیل شده

اینقدر فکر کردم

خسته ام

بزار تو دل زمین بخوابم

 

میدونم دیگه اونجاهم همش کتک خوردن و  سوال 

جواب

 

منکه تمام تلاش خودمو کردم مثل آدم باشم

 

توانم همینی بود که هست

 

آره داشتم میگفتم برات

اونقدر منو میبردی عقب که

با یه آرامشی

تسبیح تو دستم  یه مهر جلوم

چشای بسته و اشکهای دونه دونه

مدام میگفتم

استغفرالله ربی و اتوب الیه

 

یا اینکه میگفتم

 

الهی من لی غیرک

 

یا می بردی تو یه شب جمعه ایی که جلوم یه شمع بود

که  دعای کمیل میخوندم

میگفتم یا سریع الرضا

 

یا مشغول خوندن مناجات امیرالمومنین بودم

اونجا که میگه

اللهم انی اسئلک الامان یوم لا ینفع مال و لا بنون ...

 

خدایا از تو کمک میخوام در آن روزی که نه مال نه

ثروت و نه پدر و مادر به کارم نمیان

 

نظم زندگی منو کی بهم زد

دارم دق میکنم

ببین ، دیگه

مرد گندت داره مثل بچه ها

لب و لوچش آویزون شده داره بی صدا زار میزنه

وبرات حرف میزنه

سر صبح

صورت نشسته

دلت میاد

؟

نمی خوای

فوری

به ملائکت بگی کمکم کنن؟ !

خدا آی خدا

از اون بالا

یه  نگاه کن

آره به کره زمین یه نگاه کن

همینجوری بیا جلو تر

تو که میگی وحبل الورید

تو که میگی از رگ گردن به آدم نزدیکتری قربونت

برم

که هستی ام

ببین

تو این دنیا

هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ

کس و ندارم

غریبم بدرگات ، خدا

تنها جایی که عجز و ناتوانی می کنم درگاه تویه

 

خدا از اون بالا

بیا ببین

این بندت چی میگه

 

ارزششو ندارم ؟

خوب باشه نداشته باشم

دل که دارم

تو دادی

         تو دادی

                   تودادی

دارم میسوزم

گاهی خفه میشم

گاهی گریه ام میاد

گاهی  گریم نمیاد بغض راه گلومو میبنده

گاهی شلوغ بازی در میارم تو ذهنم

گاهی  از سر خستگی آروم میشم

خدا

اگه می بینی که نمی خوای نجاتم بدی

 

تو رو  به خودت به عرش کرسیت تو رو به تمام 

ملا ئکات

تورو به دوستات

یه لحظه ست

یقه مو بگیر ببر

 

خدا دیگه ازم گذشته که خودم

بخوام بلند شم بیام

زشته  از سنم گذشته این جور کارا

خودت آوردی خودتم ببر

حالا فکر کن 

من خسته ام توان موندن

ندارم ، نمی خوای کمکم کنی ؟

دستامو دراز میکنم

التماس می کنم با تمام وجود  به ماهیچه های دستم

فشار میارم آنقدر که دستام میلرزن

و اشکام دونه دونه نمیریزه ، باهم یکی شدن

با تمام وجود دارم فریاد میزنم

ای معبودی که زود راضی میشی

راهم بده بزار بیام

دوست داشتم تو این دنیا بمونم اما 

خوشبخت بودم

سر سجاده ی عشق می افتادم

عبادتت میکردم

 

خوشبخت و  آرام بودم

کلی حرفایی خصوصی که از دلم میخونی نمی تونم

بزنم اینجا

 

خداااااااااااااااااااااااا

دارم حس میکنم که

داری نگام می کنی

 

حس میکنم آسمان

ول وله شده

حس میکنم داری یه فکرایی برام می کنی

بزار این فکرام در حد یه توهم نمونه

بزار بیام کمکم کن

از اینکه میگم بیام واسه اینه که

اینجا هم نوعام خیلی خسته م کردن

بزار بیام

نمی دونم اونجا چه جوریه

ولی

دوست دارم بیام اونجا یه سجاده سبز بهم بدن 

من تا میتونم  بشینم سرش  اشک بریزم

تنها آرزوم اینه که

مادر فاطمه رو ببینم

بیفتم جلو پاهاش

گوشه ی چادرشو هی بمالم به چشمهام

 

هر کی از این دنیا یه چیزی رو می خواد

 

من بگم چی میخوام ؟ میدی خدا ؟

 

میدونم دیگه . . .

 

یه تار نخ از چادر مادر فاطمه . . .

 

گفتم و رفتم .

 

باز میگم خدا

بیا این دستام

بگیرشون

حرف زیاد دارم

اما میبینی که حالم بد شده

دارم بالا میارم

فقط

یکم بهم توجه کن

توجه قربونت برم

 

خدا یا ببین منو . . . یا حق

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/12ساعت 14:50  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/12ساعت 2:18  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/12ساعت 1:5  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
                                

 

حلول ماه مبارک رمضان مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/12ساعت 1:0  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 3:20  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 1:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 1:18  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 0:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت 23:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 

 هر آینه نیاز مند بودم ، ای کاش کسی مرا میگفت

 

کسی نگفته است که زندگی کار ساده ایی است

 

بسیار سخت و ناخوشایند می ماند

 

با تمام ناکامیهایش

 

از ما انسانی فرسوده می سازد

 

کسی نبود که در دل تنگی بتوان کناراو

 

اشک را جاری کرد

 

تا در ناکامی هادر خود چیره شوم

 

کسی نگفته است که

 

در آشفتگی هایت مرا خبر کن

 

و نمی کوشند که بدانند چه وقت کنارم باشند

 

هرآینه نیازمند بودم کاش کسی مرا می گفت ...

    

     مرد همیشه بارانی ، ارادتمند خدا ... اهورا                         

 

                 لطفا از متن هیچگونه استفاده نکنید ، چون رضایت ندارم   

     

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت 23:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت 23:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت 21:53  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت 15:14  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 

 

خدایا با تو سبز حرف میزنم با من سفید حرف بزن

 

خدایا  با تو حرف نزنم با کی بزنم اخه 

دارم خفه میشم خدا جون

تا کی میخوای زجر کشیدن منو ببینی

بسه دیگه بسه

خدایا گناه من چیه که جز تو کسی رو ندارم ها !

خدا یا تنهام رو می فهمی ؟ یا اینکه من خیلی خستم و

چی ؟

یا اینکه تمومش کن بسه من دارم خفه میشم . اینو چی

؟

یا اینکه خدا من هیچ چیز نمی خوام

فقط  از این زمین منو نجات بده رو چی ؟

از اینکه کمکم کن دیگه اینجا نباشم و چی ؟

میخوام بدونم هر کی جا من بود اینهمه ناله میزد گوش

میدادی بهش دیگه مگه نه ؟ !

چرا چرا می خوام بدونم چیکار کردم؟

خدایا من که  درست راه رفتم منکه همیشه  تلاش

کردم  که خوب باشم

چرا اینجوری برام رقم خورد

چرا ؟ ! خدا بگو چرا

پا میکوبم زمین بگو چرا ؟ ! فریاد میزنم بگو چرا ؟ !

موهامو میکشم بگو چرا ؟ !

خوبه دیگه

خیلیها بد ترین جنایتهارو می کنن الان خوش و خرمند

 

انوقت منو امسال من چی ؟

بشینیم تو تنهایهامون  با تو حرف بزنیم دریغ از یه نوازش

خدا حس می کنی ؟ می بینی

 ؟

الان خیلی نیاز دارم که صدام کنی  یه دست به سرم

بکشی

چی میشه خدا ها چی میشه ؟

دوست دارم الان گریبان چاک بدم دیگه

 

نه به خاطر کسی نه

برا دل خودم

 دوست دارم ناخن بکشم به صورتم اینقدر داد بزنم خدا

تا بیای   سرمو بچسبونی به سینه ت بزاری رو پاهات

 بگی بنده ی من آرام باش من کنارتم

آخ چه خوب میشد

خدا خسته ام

 

نجاتم بده

 

بزار بیام

 

.....................................................................

 

 

 

 

یادته اولین لحظه ی دیدار قسم خوردیم برای هم بمونیم یار

 

ولیکن تا شدم رام تو رفتی گذاشتی من و با دلم گرفتار

 

راضی شدی به مردن غرورم به یادتم اگرچه از تو دورم

 

به پات می افتادم چه عاجزانه اشکای من می ریخت چه کودکانه

 

به پای وعده ی بی اعتبارت نشسته این دلم جه صادقانه

 

راضی شدی به مردن غرورم به یادتم اگرچه از تو دورم

 

منو تنها نذار رو قابم پا نذار

 

به دیدن دلم بیا فقط یه بار

 

خودم قربونیتم یار جون جونیتم

 

میون عاشقات منو نذار کنار

 

من اولین و آخرین خریدار اداتم

 

هنوزم عاشق لحظه ی دیدار چشاتم

 

من اولین و آخرین خریدار اداتم

 

هنوزم عاشق لحظه ی دیدار چشاتم

 

راضی نشو به مردن غرورم به یادتم اگرچه از تو دورم

 

منو تنها نذار رو قابم پا نذار

 

به دیدن دلم بیا فقط یه بار

 

خودم قربونیتم یار جون جونیتم

 

میون عاشقات منو نذار کنار

 

من اولین و آخرین خریدار اداتم

 

هنوزم عاشق لحظه ی دیدار چشاتم

 

راضی نشو به مردن غرورم به یادتم اگرچه از تو دورم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت 0:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/08ساعت 17:30  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 

 

گفتم بنويسم غزل چشم تو را باز

بر گوشه ي اين حنجره ي خالي از آواز

گفتم که بگويم ، که بگويي نظرت را

از اين خفقاني که شد از لحظه ي آغاز

اما فعلن مفتعلن دست مرا بست

هرگز نکنم حرف دلم را به تو ابراز

يک کوچه پر از خاطره ها ، دغدغه ها بود

يک پنجره با نرده ي مشکي غم پرواز

پر بسته ترين چلچله بودم نفسم سوخت

تا بغض غريبي به گلويم گره زد باز

فالي که گرفتم سر سجاده ي غربت

گفت آخر راهست به من خواجه ي شيراز

ديگر به چه ميلي به تو انديشه کنم عشق

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/08ساعت 16:0  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/08ساعت 14:40  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 

شب رفت و من بنشسته ام با گریه بیدارم هنوز

از اشکهای من مپرس چون جویبارانم هنوز

در کوچه های خاطره در مآمن یاد توآم

اما نمیدانم چرا امشب هراسانم هنوز

بیگانه با عشقم تویی مجنون و شیدایم هنوز

آواره ی دیدار تو هر شب پریشانم هنوز

عکس رخ زیبای تو بنشسته بر جانم هنوز

ای وای صبح آمد و من با گریه بیدارم هنوز

 

امروز صبح ، یه ساعت پیش تقریبا هوا  تازه داشت روشن میشد

مثل همیشه ، دیشب هم خوابم شلوغ شلوغ بود ، وقتی که

بیدار شدم تمام بدنم درد می کرد هنوز هوا روشن نشده دیدم ، من توی

رختخوابم هستم و یه دنیا  غم رو  گذاشتن تو سینه ی من

باز مثل همیشه یه تصویر کلامی از خدا اومد تو ذهنم با چشمانی باز تو

رختخواب بدون لب جنباندن شروع کردم با خدا حرف زدن ، دلم داشت

منفجر میشد گریه هم که نمیشه کرد

 

گریه ی بی صدا خیلی درد ناکه

اونم واسه یه مرد

مرد !

 

الان که می نویسم با تمام وجودم دارم گریه می کنم

گریه رو دوست دارم نه برای سبک شدن

تو این حالت صدام  زیبا میشه با لرزشش

چهره ام آروم تر میشه

احساس مهربانی می کنم

 

کاش شانه ایی بود تا روش گریه کرد

 

یا شانه ی خدا ...

یا دامن مادر

 

چی دارم میگم

الان باید پاشم مثل همیشه برم تو اذهام  مردم

مردمی که دلاشون نرم نیست

دلا شون دل نیست

حرف زیاده نمیخوام دیگه چیزی بگم

اینهمه گفتم  ثمرش چی بود

خدایا . بزار بیام

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/05ساعت 7:50  توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
( زیبا ترین صورتها رو روزی به خاک می کشند ، یادمون نره )

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
الهی دیگر مگذار باران آواز بخواند روی چشمهایم
نمی دانم در بطن کدامین ثانیه های عمرم به آرامش خواهم رسید
شاید هم ... در این سونامی تنهایی پر کشیدم ...
نمی دانم ! آه و صد افسوس از این عمر گران
همچنان هر روز به قفس شکسته بالای سرم نگاه می کنم ...
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

بازدید کننده ی محترم : سلام

من اینجا تنها برای قوی آرزوی خیالم می نویسم
قویی که وجود خارجی نداره
و تنها زاده ی تخیل منه ...

عکس ها ، آهنگ و نوشته ها همه شون تنها درد دل من با قوی آرزوی خیالم هستش ، آرزوها و خواسته هایی که با بدنیا اومدنم بر صفحه ی قلبم نقش بستن و همه شون تو همین دنیا دارن میسوزن و من ، تنها کاری که می تونم بکنم اینه که بدر گاه خدای خوب و مهربانم گریه کنم ...

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
همیشه در ژرفای صلابت چهره اهورایی من اندوهی عمیق دیده میشود ، مثل اندوه مردان بزرگی که غم دوران را بر شانه های خود حس می کنند . این نیز بگذرد ، مهم نیست ، خدا که هست .

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
...... مرداب تنهایی ......

مردی که ابرهای همه عالم مدام در دلش می گریند


اهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
الهی و ربی من لی غیرک
در محضر دوست
بسم رب الفاطمه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

حرفهای ما هنوز ناتمام ؛ تا نگاه می کنی ؛ وقت رفتن است ؛ باز هم همان حکایت همیشگی ؛ پیش از آن که با خبر شوی ؛ لحظه عزیمت تو نا گزیر می شود ؛ آی ... ؛ ای دریغ و حسرت همیشگی ؛ ناگهان چقدر زود دیر میشود . ::: مرد همیشه بارانی ؛ اهورا