![]() |
![]() |
|
| شکوه گنبد نیلوفری از آن سبب است " که دست خلق به دامان آسمان نرسد |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/03/31ساعت 15:44 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/03/29ساعت 12:14 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/03/28ساعت 0:32 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/03/27ساعت 23:48 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/03/27ساعت 2:32 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/03/25ساعت 13:57 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/03/24ساعت 18:54 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
آیا تو نمی توانستی باشی ؟ حتی اینجا !
چگونه تغییر کنم ؟ چگونه دیگر تو را دوست نداشته باشم ؟
چرا دوست داشتنهای من با همه فرق دارد ؟
نمی توانم بپذیرم عبور آدمها را ؟
چرا نمی خواهم باور کنم که انسانها مثل عابرین پیاده رو
چه خصمانه از کنارم عبور می کنند ؟
چرا نمی توانم مثل همه ی زمینیها باشم ؟
چرا نمی توانم بی رحم باشم ؟
پس چگونه است که با خود بی رحمم ؟
چه کنم که خدا مرا بپذیرد ؟
چرا باد ، حتی خاکسترهای وجودم را برای خدا نبرد ؟
چرا حرفهایم را خدا نشنید ؟
و اگر هم شنید چرا من نشنیدم ... ؟
و به حتم که شنیده است .
این گوش من است که نمی شنود .
چه کنم که هیچ جا نباشم ؟ ها
مگر میشود موجود بود و هیچ جا نبود ؟
چرا دستی نبود که با حضور او آرامش را لمس کنم ؟
چرا دستی نبود که با نوازشهایش پوست صورتم طراوت پیدا کند ؟
من با خود چه کرده ام ؟
چرا خودم را به مرز جنون رسانده ام ؟
چگونه به خودم کمک کنم ؟
در حالی که خدایم مرا یاری نمی کند ؟
دلم ، آخ دلم
دیگر نمی دانم چه واژه ایی را در کنار دلم بیاورم
بگویم خسته ؟ شکسته ام ؟ تنهایم ؟ چه بگوییم ؟
نمی دانم !
گاش نگاهی بود تا به من جانی دوباره ببخشد
چقدر خالی از تهی گشته ام
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/03/24ساعت 18:46 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/03/24ساعت 18:30 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/03/19ساعت 2:33 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/03/18ساعت 14:15 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/03/17ساعت 5:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/03/15ساعت 4:32 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/03/14ساعت 1:41 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/03/12ساعت 3:59 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
با سلام دوست عزیز که نمیدونم کی هستید شما که حرف بدی نمی زدید چرا خودتون رو معرفی نکردید ؟ ! درسته دوست داشتن زیاد دلیل بر تنها نبودن نیست
روزی مردی رفت پیش یک عابدی عابد پرسید که چیکار داری اومدی پیشم اون مرد گفت : اومدم شما رو از تنهایی در بیارم عابد گفت تو اومدی من تازه تنها شدم
پی نوشت : وقتی انسان در قلبش کسی نباشه خدا هست چون انسانها نمی یان که برای همیشه بمونن انسان روزی تنها خواهد شد ولی با حضور خدا که حی و بی عیب هستش انسان هر گز تنها نیست
دوست عزیز و اما : آگاه نبودن درون آدم توسط آدمها یک امریست طبیعی است نمی دونم آگاه نبودن رو شما با چه نیتی بیان کردی آگاهی از عیبها و خوبیها خواسته ها تمایلات و یا بدیهای فرد ؟ حالا هر کدومش مد نظر شماست فرقی نداره
خداوند ، مهربان و ستارالعیوب هستش که اگر ستاریت خدای مهربان نبود کسی به سلام کسی پاسخ نمیداد چه رسد به جواب دادن یک کامنت توسط یک پست بلند بالا ... شاد و پایدار باشید توی هر دو تا دنیا خودتون رو معرفی کنید نگران چی هستید با وجود حضور خدا !
مرد همیشه بارانی ، اهورا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/03/12ساعت 2:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/03/09ساعت 22:40 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/03/09ساعت 15:19 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/03/07ساعت 22:44 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/03/04ساعت 1:16 توسط مرد همیشه بارانی ، اهورا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
( زیبا ترین صورتها رو روزی به خاک می کشند ، یادمون نره )
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" الهی دیگر مگذار باران آواز بخواند روی چشمهایم نمی دانم در بطن کدامین ثانیه های عمرم به آرامش خواهم رسید شاید هم ... در این سونامی تنهایی پر کشیدم ... نمی دانم ! آه و صد افسوس از این عمر گران همچنان هر روز به قفس شکسته بالای سرم نگاه می کنم ... """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" بازدید کننده ی محترم : سلام من اینجا تنها برای قوی آرزوی خیالم می نویسم قویی که وجود خارجی نداره و تنها زاده ی تخیل منه ... عکس ها ، آهنگ و نوشته ها همه شون تنها درد دل من با قوی آرزوی خیالم هستش ، آرزوها و خواسته هایی که با بدنیا اومدنم بر صفحه ی قلبم نقش بستن و همه شون تو همین دنیا دارن میسوزن و من ، تنها کاری که می تونم بکنم اینه که بدر گاه خدای خوب و مهربانم گریه کنم ... """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" همیشه در ژرفای صلابت چهره اهورایی من اندوهی عمیق دیده میشود ، مثل اندوه مردان بزرگی که غم دوران را بر شانه های خود حس می کنند . این نیز بگذرد ، مهم نیست ، خدا که هست . """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" ...... مرداب تنهایی ...... مردی که ابرهای همه عالم مدام در دلش می گریند اهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا |
| الهی و ربی من لی غیرک |
|
در محضر دوست بسم رب الفاطمه |
|
RSS
|